وا اَبَتاه! واصَفّياه! وامُحَمَّداه! وا اَبَالْقاسِماه! وارَبيعَ الاَرامل والْيتامى...
... رَفَعْتَ قُوَتّي وَخانَنَي جَلدي وَ شَمَتْ بي عَدُّوي وَالْکَمَدُ قاتِلي. يا اَبَتاه! بَقيتُ واللَّه وَحيدة وَحيرانة فَريدة فَقَدِ انْخَمَد صَوْتي! وَانْقَطَعَ ظَهْري وَتَنَغَّصَ عَيْشي وَتَکَدَّرَ دَهْري ...
پدرجان! قبله و محراب پس از تو چه خواهد شد؟
بابا! چه کسى به داد دختر عزيز مردهات خواهد رسيد؟ پدرجان! توانم رفته است، شکيبايىام تمام شده است.
دشمن شاد شدهام پدر! دشمن به شماتتم ايستاده است.
و رنج و اندوهى کشنده، کمر به قتلم بسته است.
پدرجان! يکه و تنها ماندهام و در کار خود حيران و سرگردان.
پدرجان! صدايم ته افتاده است و پشتم شکسته است و زندگىام در هم ريخته است و روزگارم سياه شده است.
پدرجان! پس از تو در اين وحشت فراگير، مونسى نمىيابم.
کسى نيست که گريهام را آرام کند و ياور اين ضعف و درماندگىام شود.
پدرجان! پس از اين قرآن محکم و مهبط جبرئيل و مکان ميکائيل غريب شد.
پدرجان! پس از تو زمانه ميل به ادبار يافت، دنيا دگرگون شد و درهاى پشت سرم قفل خورد.
پدرجان! بعد از تو دنيا نفرت برانگيز است و تا نفسم قطع نشود، گريهام برتو قطع نمىشود.
پدرجان! نه شوق مرا نسبت به تو پايانى است و نه در فراق تو حزنم را انجامى.
پدرجان! گذشت زمان و حائل خاک، اندوهم را کم و کهنه نمىکند، هر لحظه زخم فراق تو تازه است و غم دورى تو نو، به خدا که قلب من عاشقى سرسخت است.
اين غم غمى است که هر روز زيادتر مىشود و هيچگاه از ميان نمىرود.
اين فاجعه هميشه بر من گران است و اين گريه هميشه تازه است و آسايش براى هميشه رخت بربسته است. آن دلى که بتواند در عزا و مصيبت تو صبور باشد، به حق دلى پر طاقت است.
پدرجان! با رفتن تو نور از دنيا رفته است و گلهاى دنيا پژمرده شدهاند.
پدرجان! اندوه فراق تو تا قيامت خوراک من است.
پدرجان! تو که رفتى انگار حلم و اغماض هم از وجود من دور شد.
پدرجان! يتيمان و بيوه زنان پس از تو که را دارند؟
پدرجان! اين امت پس از تو تا قيامت به که دلخوش باشد؟
پدرجان! بعد از تو ما درمانده شديم.
پدرجان! بعد از تو مردم از ما روى برگرداندند.
ادامه مطلب...
مادر! اگر چه تو در زمان حيات پيامبر هم سختى بسيار کشيدى، اما در مقايسه با ظلمت بعد از وفات، آن روزها، روزهاى خوشى و خوبى و روشنى بود.
اگر چه تو و پدرم پا به پاى پيامبر، آسيب ديديد، شکنجه شديد و رنج برديد، اما چشمتان مدام بر پرچم اسلام بود که لحظه به لحظه بالاتر مىرفت و سايهاش نفس به نفس گستردهتر مىشد.
اگر چه روزها و شب ها مىگذشت و کمترين خوراک موسوم، يک لقمه نان جو هم به دهانتان نمىرسيد و پوستتان بيش از بيش به استخوان مىچسبيد، اما رشد اسلام را به چشم مىديديد و مىديديد که کودک اسلام، استخوان مىترکاند، مىبالد و خون در رگهايش جريان مىيابد.
اگر چه سالها و سالها زير اندازتان، رختخوابتان، سفرهى شترتان و همهى دارايىتان يک تکه پوست گوسفند دبّاغى شده بود که همه کار مىکرد.
اگر چه زندگىتان سراسر جنگ و دفاع بود و هنوز پدر از جنگى نيامده، عرق از تن نسترده و خون از شمشير نشسته راهى جنگى ديگر مىشد و جبهه اى ديگر را رهبرى مىکرد.
اما دلخوشى تان به اين بود که پيامبر هست و ابرهاى تيرهى جهل و کفر با سر پنجههاى نورانى شما کنار مىرود و لحظه به لحظه خورشيد اسلام نمايانتر مىشود.
مگر خود من در سال جنگ خندق به دنيا نيامدم؟!
مگر سختى حاکم نبود؟ مگر مشقت دامن نگسترده بود؟ مگر رنج پلاس خود را نگشوده بود؟
چرا، ولى يک جملهى افتخار آفرين پيامبر همهى سختى ها را مىزدود.
ــ ضَرْبَةُ عَلىّ يَوْمَ الْخَنْدق اَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلين.(1)
آرى امروز روز اندوه است، آن روزها، ايام شادکامى بود.
پيامبر دستهاى ما را مىگرفت، من و حسين پا بر پاى پيامبر مىگذاشتيم و بعد زانوان او و بعد رانهاى او و بعد شکم او و بعد سينهى او و او مرتب مىگفت:
ـ بالاتر بياييد نور چشمان من. من بالاتر بياييد.
و بعد لبش را بر لبهاى ما مىگذاشت، حلاوت دهانش را به کام ما مىريخت و مدام مىگفت:
ـ خدايا! چقدر من اين حسن و حسين را دوست دارم.
ما را بر پشت خود مىنشاند، چهار دست و پا بر روى زمين راه مىرفت و مىگفت:
ـ چه مرکب خوبى و چه سوارکاران خوبى!
گاهى که مرا در کوچه مىديد، من از دستش به بازى مىگريختم و او تا مرا نمىگرفت، آرام نمىگرفت، دستى به زير چانهام و دستى به پشت سرم و لبهايش را بر لبهايم مىفشرد:
ـ واى که من چقدر اين حسين را دوست دارم.
من و حسن را به کشتى وا مىداشت و حسن را بر عليه من تشويق و تشجيع مىکرد.
تو گفتى:
ـ پدرجان! بزرگتر را بر عليه کوچکتر تشويق مىکنى؟
او غنچه لبهايش به خنده گشوده شد و فرمود:
ـ جبرئيل آن سوىتر ايستاده است و حسين را تشويق مىکند، حسن بىمشوّق مانده است.
به مسجد مىرفتيم، پيامبر را در سجده مىيافتيم، به بازى بر پشتش مىنشستيم، انگار که عرش را طى مىکنيم و او آنقدر در سجود مىماند و مأمومين را نگاه مىداشت، تا ما خود پايين مىآمديم.
مأمومين پس از نماز مىپرسيدند:
ـ در حالت سجود، جبرئيل آمده بود؟ وحى نازل مىشد؟
ـ محبوب تر از جبرئيل، شيرينتر از وحى.
پيامبر بر منبر بود، راه پيش پاى ما خود به خود بازمىشد، از منبر بالا مىرفتيم و به گردن پيامبر مىآويختيم. آنچنانکه برق خلخالهاى پايمان را حتى تهنشينهاى مسجد مىديدند.
و پيامبر بهانهاى مىيافت و مکرر تاکيد مىکرد:
ـ من اين خاندان را دوست دارم، هر که اينان را دوست بدارد، دوست من است و هر که اينان را بيازارد، دشمن من.
من و حسن و تو و پدر رفته بوديم به خانهى پيامبر، بر در خانه ايستاده بوديم که پيامبر از در درآمد و در منظر همگان عباى خيبرىاش را بر سر ما سايبان کرد و فرمود:
ـ من با دشمنان شما در جنگم و با دوستان شما در صلح.
ادامه مطلب...
اگر تو فاطمه نبودى با آن عظمت دست نيافتنى و من هم حسن نبودم با اين قلب رقيق و دل شکستنى، باز هم سفارش تو مادر ـ گريه نکردن ـ عملى نبود.
اگر من تنها يک فرزند بودم ـ هر فرزندى ـ و تو تنها يک مادر بودى ـ هر مادرى ـ در حال ارتحال، باز هم به دل نمىشد گفت که نسوز و به چشم نمىشد گفت که آرام بگير و اشک مريز.
چه رسد به اين که تو فقط يک مادر نيستى، تو فاطمه اى! تو زهراى اطهرى! تو نزديکترين و بىواسطهترين بازماندهى منزل و مهبط وحىاى! تو محب و محبوب خدا و پيامبرى!
چه کسى عشق خدا و پيامبر را نسبت به تو نمىداند؟
کم مانده بود، پيامبر به بلال بگويد:
«بر بالاى مأذنه که رفتى بعد از هر اذان به صداى بلند اعلام کن که محمد (ص) فاطمه را دوست دارد، دوست داشتنى الهى و تکوينى، دوست داشتنى سنّتى و تشريعى.»
اينچنين بود عشق مشهور پيامبر به تو. و عشق تو به پيامبر، شهرهتر، آنچنان که لقب «ام ابيها» گرفتى و آنچنان که بعد از ارتحال پيامبر هيچ کس خندهى تو را نديد و در عوض، گريستنات، دشمن را به ستوه آورد.
ما از آنجا که پيش از تولد، ظهور يافتهايم و پس از وفات نيز، ادامه حيات مىدهيم، من رنجهاى تو را به خاطر پيامبر، حتى پيش از تولدم ديدهام.
من اگر چه در سال سوم هجرت به دنيا آمدم، اما رنجهاى تو را پيش از هجرت و پس از آن به وضوح ديدم، به همين دليل به تو حق مىدادم که پس از رحلت پيامبر، آنچنان غريبانه و جگرسوز در بيت الاحزان، ضجّه بزنى و فغان کنى.
من حتى تولد خودم و ناز و نوازشهاى پيامبر را به خاطر دارم. پيامبر مشتاق و بىتاب به خانه آمد تا اولين فرزند تو را ببيند، وقتى مرا در آغوشش گذاشتند، اول گره در ابروانش افتاد:
ـ مگر نگفتم کودک را در جامهى زرد نبايد پيچيد؟
پيامبر به کرّات فرموده بود و آن خادمه اشتباه کرده بود، مرا با جامهاى سپيد پوشاندند و به آغوش پيامبر سپردند.
پيامبر از شادى آنچنان خنديدند که داندانهاى سپيدشان نمايان شد و سر و رو و چشم و لبهاى مرا غرق بوسه کردند و گفتند: خدايا! چقدر من اين کودک را دوست دارم. در گوشهايم اذان و اقامه گفتند و بعد از تو و پدرم پرسيدند:
ـ نامش را چه نهادهايد؟
هر دو عرضه داشتيد:
ادامه مطلب...
بخش دوم: افتخار به اهل بيت و لعن ابدى بر دودمان بنىاميه
ما مفتخريم و ملت عزيز سرتاپا متعهد به اسلام و قرآن مفتخر است که پيرو مذهبى است که مىخواهد حقايق قرآنى، که سراسر آن از وحدت بين مسلمين بلکه بشريت دم مىزند، از مقبرهها و گورستانها نجات داده و به عنوان بزرگترين نسخه نجات دهنده بشر از جميع قيودى که بر پاى و دست و قلب و عقل او پيچيده است و او را به سوى فنا و نيستى و بردگى و بندگى طاغوتيان مىکشاند نجات دهد.
و ما مفتخريم که پيرو مذهبى هستيم که رسول خدا مؤسس آن به امر خداوند تعالى بوده، و اميرالمؤمنين على بن ابيطالب، اين بنده رها شده از تمام قيود، مأمور رها کردن بشر از تمام اغلال و بردگىها است.
ما مفتخريم که کتاب «نهجالبلاغه» که بعد از قرآن بزرگترين دستور زندگى مادى و معنوى و بالاترين کتاب رهايىبخش بشر است و دستورات معنوى و حکومتى آن بالاترين راه نجات است، از امام معصوم ما است.
ما مفتخريم که ائمهى معصومين، از على بن ابيطالب گرفته تا منجى بشر حضرت مهدى صاحب زمان ـ عليهم آلاف التحيات والسلام ـ که به قدرت خداوند قادر، زنده و ناظر امور است، ائمهى ما هستند.
ما مفتخريم که ادعيه حياتبخش که او را «قرآن صاعد» مىخوانند از ائمه معصومين ما است. «مناجات شعبانيه» امامان و «دعاى عرفات» حسين بن على ـ عليهما السلام ـ و «صحيفه سجاديه» اين زبور آل محمد و «صحيفه فاطميه» که کتاب الهام شده از جانب خداوند تعالى به زهراى مرضيه است از ما است.
ما مفتخريم که «باقرالعلوم» که بالاترين شخصيت تاريخ است و کسى جز خداى تعالى و رسول ـ صلىالله عليه وآله ـ و ائمه معصومين ـ عليهمالسلام ـ مقام او را درک نکرده و نتوانند درک کرد، از ما است.
و ما مفتخريم که مذهب ما «جعفرى» است که فقه ما که درياى بىپايان است، يکى از آثار اوست.
و ما مفتخريم به همه ائمه معصومين ـ عليهم صلواتالله ـ و متعهد به پيروى آنانيم.
ما مفتخريم که ائمه معصومين ما ـ صلوات الله وسلامه عليهم ـ در راه تعالى دين اسلام و در راه پياده کردن قرآن کريم که تشکيل حکومت عدل يکى از ابعاد آن است، در حبس و تبعيد به سر برده و عاقبت در راه براندازى حکومتهاى جائرانه و طاغوتيان زمان خود شهيد شدند. و ما امروز مفتخريم که مىخواهيم مقاصد قرآن و سنت را پياده کنيم و اقشار مختلفه ملت ما در اين راه بزرگِ سرنوشتساز سر از پا نشناخته، جان و مال و عزيزان خود را نثار راه خدا مىکنند.
...
با کمال جِدّ و عجز از ملتهاى مسلمان مىخواهم که از ائمه اطهار و فرهنگ سياسى، اجتماعى، اقتصادى، نظامى اين بزرگ راهنمايان عالم بشريت به طور شايسته و به جان و دل و جانفشانى و نثار عزيزان پيروى کنند.
از آن جمله دست از فقه سنتى که بيانگر مکتب رسالت و امامت است و ضامن رشد و عظمت ملتها است، چه احکام اوليه و چه ثانويه که هر دو مکتب فقه اسلامى است، ذرهاى منحرف نشوند و به وسواس خناسان معاند با حق و مذهب گوش فرا ندهند و بدانند قدمى انحرافى، مقدمه سقوط مذهب و احکام اسلامى و حکومت عدل الهى است.
و از آن جمله از نماز جمعه و جماعت که بيانگر سياسى نماز است هرگز غفلت نکنند، که اين نماز جمعه از بزرگترين عنايات حق تعالى بر جمهورى اسلامى ايران است.
و از آن جمله مراسم عزادارى ائمه اطهار و بويژه سيد مظلومان و سرور شهيدان، حضرت ابىعبدالله الحسين ـ صلوات وافر الهى و انبيا و ملائکةالله و صلحا بر روح بزرگ حماسى او باد ـ هيچگاه غفلت نکنند. و بدانند آنچه دستور ائمه ـ عليهمالسلام ـ براى بزرگداشت اين حماسه تاريخى اسلام است و آنچه لعن و نفرين بر ستمگران آلبيت است، تمام فرياد قهرمانانه ملتها است بر سردمداران ستمپيشه در طول تاريخ الى الابد.
و مىدانيد که لعن و نفرين و فرياد از بيداد بنىاميه ـ لعنةالله عليهم ـ با آنکه آنان منقرض و به جهنم رهسپار شدهاند، فرياد بر سر ستمگران جهان و زنده نگهداشتن اين فرياد ستمشکن است.
و لازم است در نوحهها و اشعار مرثيه و اشعار ثناى از ائمه حق ـ عليهم سلامالله ـ بهطور کوبنده فجايع و ستمگريهاى ستمگران هر عصر و مصر يادآورى شود؛ و در اين عصر که عصر مظلوميت جهان اسلام به دست امريکا و شوروى و ساير وابستگان به آنان و از آن جمله آل سعود، اين خائنين به حرم بزرگ الهى ـ لعنةالله وملائکته ورسله عليهم ـ است بهطور کوبنده يادآورى و لعن و نفرين شود. 
و همه بايد بدانيم که آنچه موجب وحدت بين مسلمين است اين مراسم سياسى است که حافظ ملّيت مسلمين، به ويژه شيعيان ائمه اثنى عشر ـ عليهم صلوات الله وسلم ـ [است].
بخش اول: شرحى بر حديث ثقلين و محجوريت ثقلين در طول تاريخ
بسمالله الرحمن الرحيم
قالَ رسولُ الله (صلَّى الله عليه وآله وسلَّم): «اِنّي تارکٌ فيکُمُ الثّقلَيْنِ کتابَ اللهِ و عترتي اهلَ بيتى؛ فإِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوضَ.»
الحمدُ لله وسُبحانَکَ؛ اللّهُمَّ صلِّ على محمدٍ وآلهِ مظاهر جَمالِک وجلالِک وخزائنِ أسرارِ کتابِکَ الذي تجلّى فيه الاَحَديّةُ بِجميعِ أسمائکَ حتّى المُسْتَأْثَرِ منها الّذى لايَعْلَمُهُ غَيرُک؛ واللَّعنُ على ظالِميهم أصلِ الشَجَرةِ الخَبيثةِ.
و بعد، اينجانب مناسب مىدانم که شمّهاى کوتاه و قاصر در باب «ثقلين» تذکر دهم؛ نه از حيث مقامات غيبى و معنوى و عرفانى، که قلم مثل منى عاجز است از جسارت در مرتبهاى که عرفان آن بر تمام دايره وجود، از ملک تا ملکوت اعلى و از آنجا تا لاهوت و آنچه در فهم من و تو نايد، سنگين و تحمل آن فوق طاقت، اگر نگويم ممتنع است؛ و نه از آنچه بر بشريت گذشته است، از مهجور بودن از حقايق مقام والاى «ثقل اکبر» و «ثقل کبير» که از هر چيز اکبر است جز ثقل اکبر که اکبرِ مطلق است؛ و نه از آنچه گذشته است بر اين دو ثقل از دشمنان خدا و طاغوتيان بازيگر که شمارش آن براى مثل منى ميسر نيست با قصور اطلاع و وقت محدود؛ بلکه مناسب ديدم اشارهاى گذرا و بسيار کوتاه از آنچه بر اين دو ثقل گذشته است بنمايم.
شايد جمله «لَنْ يَفْتَرِقا حتّى يَرِدا عَلَيَّ الْحَوض» اشاره باشد بر اينکه بعد از وجود مقدس رسولالله ـ صلىالله عليه وآله وسلم ـ هرچه بر يکى از اين دو گذشته است بر ديگرى گذشته است و مهجوريت هر يک مهجوريت ديگرى است، تا آنگاه که اين دو مهجور بر رسول خدا در «حوض» وارد شوند. و آيا اين «حوض» مقام اتصال کثرت به وحدت است و اضمحلال قطرات در دريا است، يا چيز ديگر که به عقل و عرفان بشر راهى ندارد. و بايد گفت آن ستمى که از طاغوتيان بر اين دو وديعه رسول اکرم ـ صلىالله عليه وآله وسلّم ـ گذشته، بر امت مسلمان بلکه بر بشريت گذشته است که قلم از آن عاجز است.
و ذکر اين نکته لازم است که حديث «ثقلين» متواتر بين جميع مسلمين است و [در] کتب اهل سنت از «صحاح ششگانه» تا کتب ديگر آنان، با الفاظ مختلفه و موارد مکرّره از پيغمبر اکرم ـ صلىالله عليه وآله وسلم ـ به طور متواتر نقل شده است. و اين حديث شريف حجت قاطع است بر جميع بشر به ويژه مسلمانان مذاهب مختلف؛ و بايد همه مسلمانان که حجت بر آنان تمام است جوابگوى آن باشند؛ و اگر عذرى براى جاهلان بىخبر باشد براى علماى مذاهب نيست.
اکنون ببينيم چه گذشته است بر کتاب خدا، اين وديعه الهى و ماترک پيامبر اسلام ـ صلىالله عليه وآله وسلم ـ مسائل أسفانگيزى که بايد براى آن خون گريه کرد، پس از شهادت حضرت على(ع) شروع شد. خودخواهان و طاغوتيان، قرآن کريم را وسيلهاى کردند براى حکومتهاى ضد قرآنى؛ و مفسّران حقيقى قرآن و آشنايان به حقايق را که سراسر قرآن را از پيامبر اکرم ـ صلىالله عليه وآله وسلم ـ دريافت کرده بودند و نداى «اِنّى تارکٌ فيکُمُ الثقلان» در گوششان بود با بهانههاى مختلف و توطئههاى از پيش تهيه شده، آنان را عقب زده و با قرآن، در حقيقت قرآن را ـ که براى بشريت تا ورود به حوض بزرگترين دستور زندگانى مادى و معنوى بود و است ـ از صحنه خارج کردند؛ و بر حکومت عدل الهى ـ که يکى از آرمانهاى اين کتاب مقدّس بوده و هست ـ خط بطلان کشيدند و انحراف از دين خدا و کتاب و سنت الهى را پايهگذارى کردند، تا کار به جايى رسيد که قلم از شرح آن شرمسار است.
و هرچه اين بنيان کج به جلو آمد کجىها و انحرافها افزون شد تا آنجا که قرآن کريم را که براى رشد جهانيان و نقطه جمع همه مسلمانان بلکه عائله بشرى، از مقام شامخ احديت به کشف تام محمدى(ص) تنزل کرد که بشريت را به آنچه بايد برسند برساند و اين وليده «علم الاسماء» را از شرّ شياطين و طاغوتها رها سازد و جهان را به قسط و عدل رساند و حکومت را به دست اولياء الله، معصومين ـ عليهم صلوات الاولين والآخرين ـ بسپارد تا آنان به هر که صلاح بشريت است بسپارند ـ چنان از صحنه خارج نمودند که گويى نقشى براى هدايت ندارد و کار به جايى رسيد که نقش قرآن به دست حکومتهاى جائر و آخوندهاى خبيثِ بدتر از طاغوتيان وسيلهاى براى اقامه جور و فساد و توجيه ستمگران و معاندان حق تعالى شد. و معالاسف به دست دشمنان توطئهگر و دوستان جاهل، قرآن اين کتاب سرنوشتساز، نقشى جز در گورستانها و مجالس مردگان نداشت و ندارد و آنکه بايد وسيله جمع مسلمانان و بشريت و کتاب زندگى آنان باشد، وسيله تفرقه و اختلاف گرديد و يا به کلى از صحنه خارج شد، که ديديم اگر کسى دم از حکومت اسلامى برمىآورد و از سياست، که نقش بزرگ اسلام و رسول بزرگوار ـ صلىالله عليه وآله وسلم ـ و قرآن و سنت مشحون آن است، سخن مىگفت، گويى بزرگترين معصيت را مرتکب شده؛ و کلمه «آخوند سياسى» موازن با آخوند بىدين شده بود و اکنون نيز هست.
و اخيراً قدرتهاى شيطانى بزرگ به وسيله حکومتهاى منحرفِ خارج از تعليمات اسلامى، که خود را به دروغ به اسلام بستهاند، براى محو قرآن و تثبيت مقاصد شيطانى ابرقدرتها قرآن را با خط زيبا طبع مىکنند و به اطراف مىفرستند و با اين حيله شيطانى قرآن را از صحنه خارج مىکنند. ما همه ديديم قرآنى را که محمدرضاخان پهلوى طبع کرد و عدّهاى را اغفال کرد و بعض آخوندهاى بىخبر از مقاصد اسلامى هم مدّاح او بودند. و مىبينيم که ملکفهد هر سال مقدار زيادى از ثروتهاى بىپايان مردم را صرف طبع قرآن کريم و محالّ تبليغاتِ مذهبِ ضد قرآنى مىکند و وهابيت، اين مذهب سراپا بىاساس و خرافاتى را ترويج مىکند؛ و مردم و ملتهاى غافل را سوق به سوى ابرقدرتها مىدهد و از اسلام عزيز و قرآن کريم براى هدم اسلام و قرآن بهرهبردارى مىکند.
...
اين پاى را بگو از ارتعاش بايستد، اين دست را بگو که دست بدارد از اين لرزش مدام، اين قلب را بگو که نلرزد، اين بغض را بگو که نشکند و اشک از ناودان چشم نريزد.
اين دل بىتاب را بگو که فاطمه هست، نمرده است.
اى جلوهى خدا! اى يادگار رسول! زيستن، بىتو چه سخت است. ماندن، بىتو چه دشوار.
اين مرگ، مرگ تو نيست. مرگ عالم است. حيات بىتو، حيات نيست.
اين مرگ، نقطهى ختمىاست بر کتاب جهان.
زمين با چه دلى ترا در خويش مىگيرد و متلاشى نمىشود؟ آسمان با چه چشمىبه رفتن تو مىنگرد که از هم نمىپاشد و فرو نمىريزد؟
خدا اگر نبود من چه مىکردم با اين مصيبت عظمى؟
اِنّا للَّهِ وانّا اِليْه راجِعُون.
فاطمه جان! عزيز خدا! دردانهى رسول! چه بزرگ است فتنه هاى جهان و چه عظيم است ابتلاهاى خداى منان.
پس از ارتحال پيامبر، خدا مىداند که دل من، تنها گرم تو بود.
در آن و انفساى بعد از وفات نبى که همه مرتد شدند جز چندتن، چشمهى زلال اسلام محض از خانهى تو مىجوشيد.
در آن طوفانها که کشتى اسلام را دستخوش امواج جاهليت مىکرد، تنها لنگر متين و استوار، لنگر رضاى تو بود.
در آن گردبادهاى سهمگين پس از وفات پيامبر که حق در زير پاى مردم، کعبه در پشتشان، پيامبر در زواياى غفلت زده و زنگار گرفته دلهايشان و شيطان در عقل و چشم و گوششان جاى مىگرفت، جادهى منتهى به خانهى تو، تنها طريق هدايت بود، که بىرهر و مانده بود.
در آن ابتداى ميعاد مستمر موساى اسلام، که سامرى بر منبر هدايت نبوى وولايت علوى تکيه مىزد، تنها تجلى انوار ربوبى بر درختان خانهى تو بود.
رضاى تو اسلام بود و خشم تو کفر.(1)
هيهات. هيهات. اگر روز خروشان اسلام در مسير اصلى خويش، يعنى جرگهى رضاى تو نه شوره زار غضب خداوند جريان مىيافت، مدت اقامت تو در دنياى پس از رسول، اينسان قليل و ناچيز نمىگشت.
ادامه مطلب...
گويى تقدير چنين بوده است که حضور دو روزهى من در دنيا با غم و اندوه عجين شود، هر چه بود گذشت و هر چه مىبود مىگذشت.
و من مىدانستم که تقدير چگونه رقم خورده است و مىدانستم که غم، نان خورشت هميشهى من است و اندوه، همسايهى ديوار به ديوار دل من.
اما آمدم، آمدم تا دفتر زنان بىسرمشق نماند، آمدم تا قرآن مثال بيابد، تفسير پيدا کند، نمونه دهد، آمدم تا خلقت بىغايت نماند، بىمقصود نشود، بىهدف تلقى نگردد.
من اگر نبودم، من و پدرم اگر نبوديم، من و شويم اگر نبوديم، من و شما نور چشمان و فرزندانم اگر نبوديم، اگر ما نبوديم، جهان آفريده نمىشد، خلقت شکل نمىگرفت، آفرينش تکوين نمىيافت، اين را خداوند جل و علا تصريح فرموده است.
گريه نکنيد عزيزان من! شما از اين پس جاى گريستن بسيار داريد. بر هر کدام از شما مصيبت ها مىرود که جگر کوه را کباب مىکند و دل سنگ را آب.
حسن جان! اين هنوز ابتداى مصيبت است، رود مصيبت از بستر حيات تو عبور مىکند.
مظلوميت جامهاى است که پس از پدر قاعدهى تن تو مىشود. تو مظلوم مضاعف تاريخ مىشوى که مظلوميتت نيز در پردهى استتار مىماند.
حسين جان! زود است براى گريستن تو! تو ديگر گريه نکن! تو خود دردانهى اشک آفرينشى!
عالم براى تو گريه مىکند، ماهيان دريا و مرغان آسمان در غم تو مىگريند. پيامبران همه پيش از تو در مصيبت تو گريستهاند و شهادت دادهاند که روزى همانند روز تو نيست.
بيا، از روى پاى من برخيز و سر بر سينه ام بگذار اما گريه نکن.
گريهى تو دل فرشتگان خدا را مىسوزاند و جگر رسول خدا را آتش مىزند.
اکنون که زمان اندوه من نيست، زمان شادکامىمن است، لحظهى رهايى من است.
گاه اندوه من آنزمان بود که بر زمين نازل شدم، آغاز دورهى غمباز من آنگاه بود که نه چون آدم عليه السلام به اجبار و از سر گناه بلکه چون پدرم محمد (ص) به اختيار و از سر لطف و رحمت پروردگار، از بهشت هبوط کردم.
مهبطم اگر چه مهبط وحى بود و منزلم اگر چه منزل جبرئيل و قرارگاهم اگر چه قرار گاه عزيزترين بندهى خدا و خاتم پيامبران او.
اگر چه آن دست ها که به استقبالم آمده بود، دستهاى برترين زنان عالم امکان بود، اگر چه اولين جامههايى که در زمين بر تن کردم، جامههاى بهشتى بود.
اگر چه به اولين آبى که تن سپردم، زلال بىهمانند کوثر بود، اگر چه... اما... اما محنت و مظلوميت نيز، از بدو تولد با من زاده شد، با من رشد کرد و در من تبلور يافت.
من هنوز اولين روزهاى همنشينى با گهواره را تجربه مىکردم که آمد و رفت تازه مسلمانان زجر کشيده اما صبور و مقاوم به خانه مان آغاز شد. رفت و آمدى مؤمنانه اما هراسناک عاشقانه اما بيم زده، خالص و صميمىو شورانگيز اما ترسان و گريزان و مراقب.
ادامه مطلب...
وقتى رسول محبوب من به خانه درآمد، انگار خورشيد پس از چهل شام تيره، چهل شام بىروزن، چهل شام بىصبح از بام خانه طلوع کرده باشد، دلم روشنى گرفت و من روشنى را زمانى با تمام وجود، با تک تک رگها و شريانهايم احساس کردم که نور حضور تو را در درون خويش يافتم.
آن حالات، حالاتى نبود که حتى تصور و خيالش هم از کنار ذهن و دل من عبور کرده باشد. کودکى در رحم مادر خويش با او سخن بگويد؟ کودکى در رحم مادر خويش خداوند را تسبيح و تقديس کند؟ من شنيده بودم که عيسى ـ بر شوى من و او درود ـ در گهواره سخن گفته بود و وحدانيت خدا و نبوت خويش را از ماذنهى گهواره فرياد کرده بود... و اين هميشه برترين معجزه در انديشه من بود اما من چگونه مىتوانستم باور کنم که کودکى در رحم مادر خويش با او به گفتگو بنشيند، او را دلدارى دهد و پيامبرى پدرش را شاهد و گواه باشد؟
و من چگونه مىتوانستم تاب بياورم که آن کودک، کودک من باشد و آن مخاطب، من باشم؟ چگونه مىتوانستم اين شادى را در پوست تن خويش بگنجانم؟ چگونه مىتوانستم اين شعف را در درون دل خويش پنهان کنم؟ چگونه مىتوانستم اين عظمت را در خود حمل کنم؟
شايد آن چند ماه حضور تو در وجود من، شيرينترين لحظات زندگىام بود. شب و روز گوش دلم در کمين بود که کى آواى روحبخش تو در سرسراى وجودم بپيچد و کى کلام زلال تو بر دل عطشناک من جارى شود.
نفهميدم آن چند ماه شيرين چگونه گذشت و درد زادان کى به سراغم آمد، اما همان هراس که از درد زادن بر دل مادران چنگ مىاندازد، دست استمداد مرا به سوى زنان مکه دراز کرد. زنان قريش و بنىهاشم همه روى برگرداندند و دست اميد مرا در خلا ياس واگذاشتند.
«مگر نگفتيم با يتيم ابوطالب ازدواج نکن؟ مگر نگفتيم ترا خواستگاران ثروتمند بسيارند؟ مگر نگفتيم حرمت اشرافيت را مشکن، ابهت قريش را خدشه دار مکن؟ مگر نگفتيم ثروت چشمگيرت را با فقر محمد (ص) در نياميز؟
کردى؟ حالا برو و پاداش آن سرپيچىات را بگير. برو و کودکت را به دست قابلهى انزوا بسپار...»
غمگين شدم، اما به آنها چه مىتوانستم بگويم؟ آن زنان ظلمانى چه مىدانستند نور نبوى چيست؟ چه مىفهميدند ازدواج احمدى چگونه است؟ چگونه مىتوانستند بدانند خلق محمدى چه مىکند؟ از کجا مىتوانستند دريابند که خوى مهدوى چه عظمتى است.
آن زنان زمينى، شوى آسمانى چه مىفهميدند چيست؟
ادامه مطلب...
روزگار غريبى است دخترم! دنيا از آن غريب تر!
اين چه دنيايى است که دختر رسول خدا را در خويش تاب نمىآورد؟
اين چه روزگارى است که «راز آفرينش زن» را در خود تحمل نمىکند؟
اين چه عالمىاست که دردانهى خدا را از خويش مىراند؟
روزگار غريبى است دخترم. دنيا از آن غريبتر.
آنجا جاى تو نيست، دنيا هرگز جاى تو نبوده است. بيا دخترم، بيا، تو از آغاز هم دنيايى نبودى. تو از بهشت آمده بودى، تو از بهشت آمده بودى...
آن روزها که مرا در حرا با خدا خلوتى دوست داشتنى بود، جبرئيل؛ اين قاصد ميان عاشق و معشوق، اين رابط ميان عابد و معبود، اين ملک خوب و پاک و صميمى، اين امين رازهاى من و پيام هاى خداوند، پيام آورد که معبود، چهل شبانه روز تو را مىخواند، يک خلوت مدام چهل روزه از تو مىطلبد...
و من که جان مىسپردم به پيام هاى الهى و آتش اشتياقم زبانه مىکشيد بادم خداوندى، انگار خدا با همه بزرگى اش از آن من شده باشد، بال درآوردم و جانم را در التهاب آن پيام عاشقانه گداختم.
آرى، جز خدا و جبرئيل و شوى تو کسى چه مىدانست حرا يعنى چه؟ کسى چه مىداند خلوت با خدا يعنى چه؟
ادامه مطلب...
پيشگفتار
هيچکس آيا توانسته است غم فاطمه ـ سلام الله عليهاـ در سوگ پدر به تصوير بکشد، جز نالههاى بيتالاحزان فاطمه؟
در اندوه جگر سوز على ـ سلام الله عليه ـ در مواجهه با فاطمه ى ميان در و ديوار و گاه شستن صورت نيلى و بازوى کبود فاطمه، هيچ هنرمند عارفى توانسته است مرثيه بسرايد آنچنانکه از عمق رنج آدمىدر چروکهاى پيشانى على خبر دهد و وسعت غمهاى خلقت را در پهناى اشک على بشناسد و بشناساند جز باز اشک پنهانى على؟
هيچکس را ياراى آن بوده است که آلام محض زينب را به هنگام ديدار سر بردار بر بام نيزهها بيان کند، جز خون جارى از سر مبارک زينب؟
اگر زينب ـ سلام الله عليها ـ با مشاهده سر برادر، حسين، روحى فداه، سلامت سر خويش را تاب آورده بود و سر برستون کجاوه نکوبيده بود، چه کسى عشق را، درد را و هجران را در آفرينش تفسير مىکرد؟
اينها دردهايى است که نويسنده را ـ اگر احساس داشته باشدـ خاکستر مىکند و قلم راـ اگر به تعداد درختان عالم باشد ـ مىسوزاند و دفترى به پهناى گيتى را آتش مىزند.
سوز اشکهاى فاطمه، هنوز پاى عارفان را در بيت الاحزان او سست مىکند و کمر ابرار را مىشکند و آتش به جان اولياء الله مىاندازد.
معاذالله که رشحهى هيچ قلمى بتواند با اشک سوزناک على به هنگام شستن پيکر فاطمه برابرى کند. کجاست اسماء؟
از او بپرسيد، فرشتگانى که در اشکهاى آن هنگام على به تبريک غسل مىکردند، بال و پرشان نسوخت؟
آنچه بر پيشانى تاريخ تشيع، چروکهايى اينچنين عميق آفريده، دردهايى از اين دست است. دردهايى که گفتنى نيست، بيان کردنى نيست، تصوير و تصور کردنى نيست.
درد راـ اگر بسيار عميق باشدـ به زخم تشبيه مىکنند و زخم را ـ اگر بيش از حد سوزنده باشدـ به آتش. و حرارت کدام آتشى مىتواند با هرم قلب على در بيست و پنج سال سکوت خار در چشم و استخوان در گلوى او برابرى کند؟
پس اينگونه دردها «مشبه» نيستند، «مشبه به» اند.
و تاريخ شيعه، آکنده از دردهايى اينگونه است.
غم کمر شکن و چاره سوز حسين در شهادت برادر علمدار، عباس، روحى فداه.
سکوت اندوهبار حسين جان عالمىبفداش، در برابر جگر پاره پاره امام بردار حسن، سلام الله عليه. حسرت عميق عباس برادر، عباس عمو، عباس پدر و عباس اميد در جراحت مشک آب.
درد وصف ناشدنى سجاد در شهادت مظلومانه ى پدر.
و از آن پس، همچنان انبوه درد بر درد و تراکم جراحت بر جراحت و زخم بر زخم و اتصال مدام جوى خون.
انگار که تاريخ را در سرزمين شيعه با خون رقم مىزنند، با مظلوميت خون.
...و اين قلم تنها کارى که مىتواند بکند، اقرار و اعتراف به عجز است در مسير شناخت الفباى اين کتاب مظلوميت، چه رسد به شناساندن و تقرير و تصوير کردن آن.
سيد مهدى شجاعى
عدم قدرت تحمل انتقاد در مولوىهاى اهل تسنن
جلسه [جشن] ختم بخارى، جلسه ايست که همه ساله بعد از آنکه عدهاى از طلاب اهل سنت، مقدارى از صحيح بخارى را به صورتى گزينشى خواندند ـ زيرا در بسيارى از روايات آن مطالبى آمده است که در صورت آگاهى پيدا کردن اهل سنت از آن روايات، در عقايد مستحکم ايشان تزلزل ايجاد مىشود!!! مانند روايات جسارت به رسول خدا و پيامبران و نيز روايات حوض (روايات ارتداد عده زيادى از صحابه) ـ در اين جلسه گرد هم آمده و به اصطلاح اجازه دستار به سر کردن (معمم شدن) را پيدا مىکنند؛ و اين جلسه، به اصطلاح جلسه فارغ التحصيلى اين طلاب به حساب مىآيد.
وقتى در اين جلسه حجت الاسلام والمسلمين راهدارى ـ مديريت مدارس دينى نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در امور اهل سنت بلوچستان و امام جمعه موقت زاهدان ـ با مطرح کردن اين مسأله که هر کتابى غير از قرآن از جمله صحيح بخارى بايد مورد تحقيق قرار بگيرد، اهل سنت که براى اين مسأله پاسخى نداشتند، بر خلاف رسم ميهمان دارى رو به تحريف سخنان ايشان و هوچىگرى در حضور خود ايشان آوردند، که اين مطلب با برخورد آگاهانه ايشان (که هنوز در جلسه حضور داشتند) مواجه شده و خود ايشان، بر تحريف سخنانشان توسط اهل سنت اشکال گرفتند و پاسخ ايشان را به صورت مستدل با بيان موردى از روايات موجود در صحيح بخارى که با اعتقاد اهل سنت سازگار نيست، بيان فرمودند.
البته بايد گفت که اصرار مولوى عبد الغنى بدرى ـ معاون آموزشى مدرسه مکى زاهدان ـ بر اينکه مانع ايشان از افشاى حقيقت شود و نيز هوچىگرى عدهاى از حاضرين که به اصطلاح فرهنگيان اهل سنت بهشمار مىرفتند، در حضور اين عالم شيعه که مهمان رسمى جلسه و سخنران مدعو نيز بود، جالب توجه بود.
بعد از اتمام سخنان ايشان ، مردم متوجه وجود اشکالاتى در صحيح بخارى شده بودند و اين سؤال در بين حاضرين مطرح شده بود که چرا ما نبايد در مورد صحيح بخارى تحقيق صورت بدهيم و آيا واقعا چنين رواياتى در بخارى موجود است يا خير؛ لذا در اولين سخنرانى بعد از ظهر آن روز، مولوى گرگيج ( امام جمعه اهل سنت آزاد شهر) با سخنانى عجيب (و براى محققين خندهآور) سعى در توجيه اين اشکال داشت که ما در انتها به نقد سخنان ايشان مىپردازيم.
نوروز و نوروزيههاى دوره صفوى
چنين به نظر مىرسد که نوروز، در فرهنگ مسلمانان شرقى، حتى با وجود مخالفتهاى برخى از فقهاى سنىمذهب، دوام آورده است. عجيب آن که برخى از آداب و رسوم خاص آن مانند چهارشنبه سورى و سيزده بدر که از پيش از اسلام وجود داشته، و بى پايگى آن از نگاه اسلام بر همه روشن بوده، به دليل همسويى نوروز با طبيعت و نيز دخالت آن در تعيين خراج سالانه، همچنان حفظ شده است. حضور اين عيد در بخش وسيعى از دنياى اسلام در حال حاضر، از نواحى عراق و ترکيه گرفته تا جمهورى آذربايجان، جمهوريهاى آسياى ميانه، افغانستان، پاکستان و طبعا ايران، نشان آن است که پيش از تشکيل دولت صفوى، اين عيد مورد اعتناى کامل بوده است. در اينجا بايد دو نکته را مورد توجه قرار داد:
ادامه مطلب...
نوروز يا روز نو، در همه تقاويم، در همه دورهها و در ميان همه فرهنگها، با اسامى گوناگون مطرح بوده و هست. گردش زمين به دور خورشيد و پديد آمدن روز و شب و فصول سال و نيز حرکت ماه بر گرد زمين، بشر را به محاسبه واداشته و به طور طبيعى تقويم را پديد آورده است. آغاز هر سال، شروع جديدى است که خود به نوعى انسان را با احساسى تازه و تولدى نو به حرکت در مىآورد. اين آغاز همراه با شادى و سرور بوده و در هر فرهنگى آيينهاى ويژهاى براى نشان دادن خوش حالى و شادى تعبيه شده است. در ميان ايرانيان، اين روز نو، روزى بود که شاه جديد ساسانى به تخت مىنشست. خواهيم ديد که آخرين نوروز ايرانى، که طى آن آيينهاى ويژهاى را اجرا مىکردند،[1] روزى در اواخر خردادماه بود که يزدگرد سوم بر تخت نشست و از آن پس، اين نوروز، هر سال، با توجه به عدم محاسبه کبيسه و اهمال آن، در هر چهار سال يک روز به عقب مىافتاد. پس از آمدن اسلام، سنت نوروز، پابرجا ماند و اين بدان دليل بود که مردم ايران، به سرعت اسلام را نپذيرفته و تا يکى دو سه قرن، بسيارى از آنان بر آيين کهن خود بودند. حتى اگر اسلام را پذيرفتند، نتوانستند به آسانى آن را ترک کنند. دانسته است که اسلام دو عيد را با عنوان عيد فطر و اضحى با آيينهاى ويژه مطرح کرد، هر چند آنها آغاز سال نبود اما به هر روى عيد طبيعى مسلمانان به شمار مىآمد. در برابر، نه از سوى اهل سنت و نه امامان شيعه، موضعگيرى روشن و شناخته شده مفصلى نسبتبه نوروز مطرح نشد. آنچه در اين باره گفته شده پس از اين اشاره خواهيم کرد.
بحث از نوروز، در فرهنگ شيعه، از قرن پنجم به بعد مطرح شد و تا آنجا که به منابع برجاى مانده ارتباط مربوط مىشود، نخستين بار در مختصر مصباح شيخ طوسى از آن ياد شد. پس از آن در منابع ديگر هم وارد گرديد. در اين مقال سير ورود آن را در منابع شيعه و موضعگيرى فقهاى شيعه در باره آن را توضيح خواهيم داد. نکته جالب توجه آنکه در دوره صفوى، آثار فراوانى در زمينه عيد نوروز نوشته شد. شيخ آقابزرگ ذيل مدخل نوروزيه، از بيش از پانزده رساله که در دوره صفوى تاليف شده ياد کرده است. در اين مقال برآنيم تا بر چند رساله نوروزيه که در اين دوره تاليف شده شرحى به دست دهيم.
ادامه مطلب...
يکى از ويژگىهاى آثار شهيد مطهرى جامعيت آنها در علوم و معارف مختلف اسلامى است، به طورى که تقريباً در تمامى حوزه هاى مربوط به تاريخ، فلسفه، فقه، کلام و انديشه اسلامي، ايشان داراى آثار ارزشمند و متعددى هستند.
يکى از محورهاى اصلى آثار و نوشته هاى وى به تاريخ زندگى و وقايع مربوط به ائمه معصومين(عليهالسلام) مربوط مىشود.
در اين مقاله مختصر که از «فصلنامه فرهنگ کوثر، ش۵7» انتخاب گرديده تلاش شده است که قسمتى از ديدگاهها و مطالبى که ايشان درباره امام سجاد(عليهالسلام) در آثار خود به آنها اشاره کرده است، جمع بندى و ارائه شود.
الف) عبادت و مناجات امام سجاد(عليهالسلام)
1 ـ طاووس يمانى مىگويد:
حضرت على بن الحسين(عليهالسلام) را ديدم که از وقت عشا تا سحر به دور خانه خدا طواف مىکرد و به عبادت مشغول بود. چون خلوت شد و کسى را نديد، به آسمان نگريست و گفت:
«خدايا! ستارگان در افق ناپديد شدند و چشمان مردم به خواب رفت و درهاى تو بر روى درخواست کنندگان گشوده است.»
طاووس جمله هاى زيادى در اين زمينه از مناجاتهاى خاضعانه و عابدانه آن حضرت نقل مىکند. مىگويد: امام چند بار در خلال مناجات خويش گريست. مىگويد: سپس به خاک افتاد و بر زمين سجده کرد، من نزديک رفتم... برخاست و نشست و گفت: کيست که مرا از ياد پروردگارم بازداشت. عرض کردم: من طاووس هستم اى پسر پيامبر! اين زارى و بىتابى چيست؟ ما بايد چنين کنيم که گناهکار و خطا پيشهايم... شما چرا با اين نسب شريف و پيوند عالى در وحشت و هراس هستيد؟ به من نگريست و فرمود:
«نه، نه، اى طاووس! سخن نسب را کنار بگذار. خدا بهشت را براى کسى آفريده است که مطيع و نيکوکار باشد هرچند غلامى سياه چهره باشد؛ و آتش را آفريده است براى کسى که نافرمانى کند ولو آقازادهاى از قريش باشد. مگر نشنيده اى سخن خداى تعالى را: «وقتى که در صور دميده شود، نسبت ها منتفى است و از يکديگر پرسش نمىکنند.» به خدا قسم! فردا تو را سود نمىدهد مگر عمل صالحى که امروز پيش مىفرستي.»(1)
ادامه مطلب...
بنام خدا
يکي از انگيزه هاي تهاجم وسيع وهّابيت بر ضدّ مذهب اهل بيت (ع) ترس و وحشت آنها از گسترش فرهنگ برخواسته از قرآن در ميان جوانان و دانشمندان تحصيل کرده و استقبال آنان از اين مکتب نوراني مطابق با سنّت راستين محمّدي (ص) مي باشد که چند نمونه را در اينجا مىآورم:
1. دکتر عصام العماد ، فارغ التحصيل دانشگاه «الامام محمدبن سعود»در رياض و از شاگردان بن باز (مفتي اعظم سعود) و امام جماعت يکي از مساجد بزرگ صنعا و از مبلّغين وهابّيت در يمن که کتابي نيز در اثبات کفر و شرک شيعه تحت عنوان ( الصلة بين الا ثني عشرية و فرق الاغلاة) نوشته است با آشنايي با يکي از جوانان شيعه،با فرهنگ شيعه آشنا شده و از فرقه وهابّيت دست کشيد و به مذهب شيعه مشرّف گرديد . دکتر عصام در کتابي که به همين مناسبت تأليف نموده ، مي نويسد:« با مطالعه کتابهايي که وهابّيت در سالهاي اخير نوشته اند ، به يقين در مي يابيم که انان احساس کرده اند که تنها مذهب اينده ،همان مذهب شيعه اماميه است، وهنگامي که کتابهاي برادران وهابّي را مي خوانيم بر يقين ما افزوده مي گردد که اينده از آنِ مذهب تشيع مي باشد زيرا انان ،خود وسيله انتشار سريع واشنايي با مذهب تشيع در بين وهابّيان مي باشند (1)
2. آقاي شيخ ربيع بن محمّد ، از نويسندگان بزرگ سعودي مي نويسد:آنچه که باعث فزوني شگفتي من گرديد اين است که برخي از برادران وهابّي وفرزندان شخصّيتهاي علمي و دانشجويان مصري ، اخيراً به سراغ مکتب تشيّع رفته اند(2)
ادامه مطلب...
[31/4/1387- 3:55 ع] بررسى ادله خلافت ابوبکر
[26/3/1387- 4:8 ع] پاسخ دکتر عصام العماد به برخي شبهات
[22/3/1387- 5:33 ع] کشتى پهلو گرفته8 ـ زمزمه زينب با مادر و حکايتش از سقيفه
[21/3/1387- 7:0 ص] اعتراف عامّه به وفات حضرت زهرا(س) با عدم رضايت از شيخين
[19/3/1387- 3:25 ع] اگر شيخين از ظلم خود به حضرت فاطمه(عليهاالسّلام) توبه کردند...
[14/3/1387- 5:49 ع] دنياى اسلام بدون وهابىها
[12/3/1387- 1:34 ع] افسانه نيست!
[12/3/1387- 1:2 ع] آيا پاره تن رسول خدا (ص) اولى به مراعات نبود؟!
[29/2/1387- 5:55 ع] اهانت به حضرت علي و فاطمه زهرا(ع) در نماز جمعه اهل سنت زاهدان
[26/2/1387- 12:11 ع] ما بوديم که نگذاشتيم حق به اهلش برسد!
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 42
کل بازديد :10138
انديشمند لبنانى: امام خمينى رفت اما انديشه او تا ابد زنده است [15]
بيانه 22 وهابى عليه ايران و حزب الله [18]
افتخار ميکنم عضو «حزب ولايت فقيه» باشم [18]
نصرالله به آرامش در گفتار معروف است [25]
محاصره شيعيان پاکستاني 7 ماهه شد [24]
جسارت معلم وهابى در عربستان به حضرت زهرا (س) [26]
شهادت پنج جوان ديگر شيعه در کويته پاکستان [22]
انتقاد شديد هيکل از اعراب [20]
عثمان را الگو قرار بده وکنارهگيرى مکن [31]
مظلومنمايى 14مارس و معرکهگردانى العربيه [29]
حمله به يک رييس جمهور عربى به اتهام شيعه شدن؟! [44]
پاسخ به فتنه با سرعت فيبر نورى [28]
نوروز در روايات شيعه و در کتاب جاحظ [19]
نوروز در روايات اسلامى [18]
[آرشيو(133)]
رهيافتگان به مکتب اهل بيت [3]
امامت و خلافت [11]
پرسش و پاسخ [9]
وهابيت رو به افول [28]
مکتب اهل بيت [15]
اهل سنت و اعتقاداتشان
اخبار و مناسبتها [4]
کجاييد اي شهيدان خدايي
حزب اللهي مدرنيته
عاشقان على و فاطمه
زورخانه بابا علي
دنياى جوانى
ياران
شميم
فدايى سيد على
بشنو اين نى
نمازخانه بوستان بهاره
دم مسيحايى
پرتو
حسين جان
شهيد امر به معروف زوبوني
کوثر
سجاده اي پر از ياس
esperance
manna
وبلاگ ايران اسلام
14 معصوم
کبوترانه
کوثر بيکرانه
لـعل سلسبيل
مشاوره
جمهوريت
دختري در راه آفتاب
احاديث
کوثر
بهارستانه
اهل سنت واقعى
با من حرف بزن
موسسه فرهنگي وصال شهدا
نقد وهابيت
همگرایی شیعه و اهل سنت
نيلوفرآبى
هيأت پيام آوران عاشورا
ليست وبلاگهاى به روز شده
دهه فجر
نسيم رضوان
وبلاگ خونه دانشجويي تاکستان
کوچهام مهتابى است
سلام شيعه
کوچه ام آفتابي که نيست هيچ مهتابي هم نيست و شايد اصلاً کوچه نيست
روح .راه .ارامش
نام: | |
ايميل: | |






















