گفتمان مذهبي
  • پست الکترونيک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • صفحه نخست
  • در ياهو
  •    [آرشيو شده ها]


    بسم الله الرحمن الرحيم
    الحمد لله ربّ العالمين وصلى الله على محمد وآله الطاهرين
    چندى است فيلم کوتاهى به صورت بلوتوثِ موبايل،(1) حاوى سخنان يکى از مولوى‌هاى اهل سنت به نام خيرشاهى، دست به دست مى‌شود.
    اين آقاى مولوى، به بهانه دفاع از اهل سنت و خلفايشان، در سخنانى توهين‌آميز، ايرانيان را مرهون احسانات عمر مى‌داند، و از آنان مى‌خواهد پاى عمر را ببوسند، حتى پا را فراتر نهاده، مى‌گويد: «به والله قسم بايد سُم اسب حضرت عمر را ببوسند!!» و در جسارتى ديگر مى‌گويد: «هزاران امام خمينى، به والله قسم شاگرد مکتب عمر و ابوبکر هم حساب نمى‌شوند.» و...
    البته سخنان اين آقاى مولوى ـ که به ضدّيت با تشيع شهره است ـ به همين فيلم خلاصه نمى‌شود و در همه سخنانش توهين و جسارت موج مى‌زند. در اين نوشته به محورهاى مطرح شده در اين سخنان مى‌پردازيم و پاسخ به ديگر سخنانش را به فرصتى ديگر موکول مى‌کنيم.

    * * *
    * جناب مولوى، شما در باب علم و دانش خليفه‌ى دوم جناب عمر سخن گفته‌ايد و آن را چند هزار برابر علم امام خميني(ره) دانسته‌ايد.
    فرض کنيد در واقع هم همينطور باشد، ولى چگونه مى‌توانيد آن را ثابت کنيد؟
    در مسند احمد بن حنبل، ج4، ص319 و در سنن ابي‌داوود، ج1، ص53 و سنن نسائي، ج1، ص60 آمده است که: در مورد کسى که يک ماه و دو ماه آب پيدا نمى‌کند خليفه گفت: «اما من نماز نمى‌خوانم تا آب پيدا کنم» يعنى مسأله تيمم را در خاطر نداشت.
    در سنن کبري، ج7، ص442 و تفسير رازي، ج7، ص484 و درّالمنثور سيوطى، ج1، ص288 و کتاب‌هاى ديگر آمده است که: خليفه دوم تصميم گرفت زنى را که در شش ماهگى فرزندش متولد شده بود، سنگسار کند. حضرت علي(عليه‌السلام) با خواندن آيه‌ى «وَحَمْلُهُ وَفصالُه ثَلاثونَ شَهراً»2 ثابت کرد که مدت باردارى مى‌تواند شش ماه باشد. و عمر، آن زن را آزاد کرد و گفت: «لَولا عليٌ لَهَلَکَ عُمَر؛ اگر على نبود عمر هلاک مى‌شد.»
    در تفسير ابن کثير، ج1، ص467 و درّالمنثور، ج2، ص133 و بسيارى از کتاب‌هاى ديگر دانشمندان اهل سنت آمده است که: «خليفه دوم به زيادىِ مهر زن‌ها اعتراض کرد. يکى از زنان به خليفه معترض شده و آيه «وَآتَيْتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنطَاراً»3 را خواند و خليفه اشتباه خود را پذيرفت» يعنى خليفه به آيه‌ى شريفه‌ى قرآن توجه نداشت.
    در تفسير ابن‌جرير، ج30، ص38 و کشاف زمخشري، ج3، ص253 و درّالمنثور سيوطى، ج6، ص317 و بسيارى ديگر از کتاب‌هاى بزرگان اهل سنت آمده است که خليفه آيه‌ى شريفه‌ى «وَفَاکِهَةً وَأَبّاً»4 را تلاوت کرد و درباره‌ى معناى آن از ديگران! سؤال کرد و بعد گفت: «ما از به تکليف افتادن در فهم اين‌ها منع شديم!»
    شما براى اينکه بدانيد نظر خود جناب عمر درباره‌ى علم و دانش خودش چيست، کافى است به جمله‌ى «کُلُّ النّاسِ أَعلَم مِن عُمَر» در تفسير قرطبي، ج14، ص227 و تفسير زمخشري، ج2، ص445 و تفسير سيوطي، ج5، ص229؛ و جمله‌ى «کُلُّ أَحَدٍ أَفقَهُ مِن عُمَر» در کتاب رياض النضرة، ج2، ص196 و کفايه کنجي، ص105، مراجعه کنيد.
    خطبه‌ى خليفه را بخوانيد که گفت: «هر کس مى‌خواهد از قرآن سؤال کند، به نزد ابى بن کعب برود و هر کس مى‌خواهد از حلال و حرام سؤال کند، سراغ معاذ بن جبل برود و هر کس مى خواهد از واجبات سؤال کند، به نزد زيد بن ثابت برود و هر کس مى‌خواهد از مال و ثروت سؤال کند، نزد من بيايد که من خزانه‌دار مى‌باشم.» اين خطبه در سنن کبرى بيهقي، ج6، ص210 و سيره‌ى عمر ابن‌جوزي، ص87 آمده است.
    همچنين به کتاب صحيح بخارى (ج3، ص151) مراجعه کنيد. در آنجا آمده است: «تمتّعنا على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلّم ونزل القرآن قال رجل برأيه ما شاء» که نشان مى‌دهد يا خليفه نظر رسول خدا(صلى‌الله عليه وآله) را نمى‌دانسته و يا نظر خود را بر نظر رسول خدا(ص) ترجيح داده است!.
    در مورد علم و دانش خليفه مراجعه کنيد به: بيهقى در شعب‌الايمان و تفسير قرطبى، ج1 ص34 و ابن‌جوزى در سيره‌ى عمر، ص165 با سند صحيح از عبدالله بن عمر آورده که گفت: «تَعلّم عُمَر سورة البقرة في اثنَتي عَشرة سَنة فلمّا ختمها نَحر جزوراً؛ عمر سوره‌ى بقره را در دوازده سال! ياد گرفت و چون ختمش نمود، شترى قربانى کرد.» حالا حساب کنيد اگر يادگيرى سوره‌ى بقره ـ که کمتر از دو و نيم جزء قرآن است ـ 12 سال طول بکشد، تمام قرآن چه قدر طول مى‌کشد؟!
    * همچنين آقاى مولوى، به مناسبت يادى هم از خليفه‌ى اول (ابى‌بکر) کرده‌اند و درباره‌ى علم ايشان سخن گفته‌اند.
    جناب ابوبکر که بنا بر ادعاى بعضى از علماى اهل سنت، اولين! نفر و از نظر همه، جزو اولين کسانى بوده است که به رسول خدا(ص) گرويده است و حدود 20 سال در محضر شريف ايشان بوده و دو سال و اندى هم پس از ايشان بر کرسىِ خلافت نشسته و محل مراجعه‌ى همه افراد و قبائل و عشاير بوده است، تمام رواياتى که از ايشان نقل شده، فقط 142 روايت است و «درّالمنثور» از هفده هزار حديث، کمتر از ده حديث از خليفه‌ى اول نقل شده است! تازه از اين 142 حديث، مسلم و بخارى هر دو با هم تنها بر صحّت 6 روايت آن اتفاق دارند و شخص بخارى 21 روايت و شخص مسلم تنها يک عدد از اين‌ها را صحيح مى‌داند!. حالا شما مقايسه کنيد بين روايات خليفه‌ى اول و احمد بن حنبل که مى‌گويد هفتصدوپنجاه هزار حديث از پيامبر در اختيار داشتم و حافظ مسلم صاحب صحيح که مى‌گويد در نزد او سيصد هزار حديث بوده است. و نيز مقايسه کنيد با ابوهريره که تنها سه سال با پيامبر بوده است و ابن مخلّد تنها پنج‌هزاروسيصدوچند حديث از ابوهريره نقل کرده است. آن‌وقت ببينيد ادعاى جناب مولوى در مورد علم و دانش اين دو صحابه‌ى پيامبر چه قدر با آنچه علماى بزرگ اهل سنت گفته‌اند، مطابقت دارد؟
    * در مسأله اهانت به خلفا و اينکه نبايد عواطف برادران اهل سنت را خدشه‌دار کرد، من هم با شما موافق هستم و همه‌ى مصلحين هم بر اين مسأله تأکيد مى‌ورزند. ولى اى کاش مسلمان‌هاى صدر اسلام نيز حساسيت شما را داشتند و از اهانت و تضعيف اصحاب پيامبر خوددارى مى‌کردند. اما متأسفانه اين‌طور نشد. شما خوب مى‌دانيد اصحاب پيامبر(ص) اهانت به خليفه سوم عثمان را به کجا کشاندند. آيا اصحاب پيامبر بر عليه خليفه شورش نکردند؟ آيا حتى آب را بر روى او نبستند؟ که به گواه تاريخ، على(ع) برايش آب فرستاد. آيا بالآخره او را نکشتند؟ آيا محمد بن ابي‌بکر که خال المؤمنين است، يکى از سردمداران مخالفان خليفه نبود؟ و آيا جناب ام‌المؤمنين عائشه، بارها مردم را عليه عثمان تحريک نکرده بود که «اقتُلوا نَعثلاً فقد کَفر؛ نعثل را بکشيد که کافر گشته است»؟5
    نمى‌دانم چگونه صداقتتان را باور کنم که در يک سخنرانى هم از اهانت به خلفا و صحابه‌ى پيامبر(ص) گلايه مى‌کنيد و هم از طلحه و زبير دفاع مى‌کنيد؟! مگر همين طلحه و زبير نبودند که مردم را بر عليه خليفه سوّم شوراندند؟ مگر همين طلحه و زبير نبودند که همسران خود را در پرده نگه داشتند ولى در يک توهين آشکار به پيامبر اکرم(ص)، همسر او و دختر خليفه اول، عايشه را سوار بر شتر کرده و به ميدان جنگ کشاندند؟ مگر راه‌اندازى جنگ بر عليه خليفه‌ى چهارم از خلفاى راشدين، على(ع) و کشتن چند هزار از ياران آن حضرت و به کشتن دادن چند برابر آن از مردمانى که به‌خاطر اعتقاد به عايشه ام‌المؤمنين، به ميدان جنگ با خليفه‌ى مسلمين آمدند، بزرگترين اهانت به اسلام و خليفه‌ى مسلمين و آن اهل حلّ و عقدى که على(ع) را انتخاب کردند، نيست؟
    چگونه است طلحه و زبير آزاد هستند با بيرون آوردن همسر پيامبر از خانه به پيامبر اهانت کنند، با جنگيدن با خليفه‌ى مسلمين به او و کسانى که او را انتخاب کردند اهانت کنند، بلکه به روى آنها شمشير بکشند و آنها را بکشند؛ آن وقت ديگران حق ندارند حتى آنچه را در تاريخ به وقوع پيوسته و کارهايى را که آنها انجام داده‌اند، در روزنامه‌اى بنويسند و يا در سريالى به تصوير بکشند؟
    شما چرا به طلحه و زبير نمى‌گوييد: «اى کاش خنجر را به قلب ما فرو مى‌کرديد ولى مردم را بر عليه خليفه‌ى سوم تحريک نمى‌کرديد. اى کاش شما خنجر را به قلب ما مى‌کوبيديد ولى همسر پيامبر را از خانه بيرون نمى‌کشيديد و براى اهداف شوم سياسى خود از شهرت و محبوبيت او سوء استفاده نمى‌کرديد. اى کاش خنجر خود را در قلب من ملّا فرو مى‌برديد ولى بر عليه خليفه‌ى مسلمين، جنگ جمل را به راه نمى‌انداختيد.»
    آقاى مولوى، آيا مى‌توانيد انکار کنيد که ده‌ها سال از زمان معاويه تا زمان عمر بن عبدالعزيز، على(ع) را در نمازهاى جمعه و منابر سبّ و لعن و اهانت مى‌کردند و اين کار توسط معاويه و به دستور او شروع شد و بقيه‌ى بنى‌اميه هم اين سنّت! را ادامه دادند؟ شما چرا به معاويه و بنى‌اميه اعتراض نمى‌کنيد که: «اى کاش خنجر خود را در قلب من ملّا و مدافع صحابه فرو مى‌کرديد ولى خليفه‌ى چهارم، داماد پيامبر(ص)، شوهر حضرت زهرا(س) و پدر حسن و حسين(ع) دو سروَر جوانان اهل بهشت را سبّ و لعن نمى‌کرديد»؟
    چرا از طعنه يا بدگويى بعضى از مردم نسبت به تعداد اندکى از صحابه ناراحت مى‌شويد و از آن همه توهين‌هايى که بعد از رسول خدا(ص) به على(ع) و پاره‌ى تن رسول خدا، فاطمه زهرا(س) و صحابه‌ى بزرگى همچون ابوذر و عمار شد، ناراحت نمى‌شويد و به مسبّبين آن اعتراض نمى‌کنيد؟
    چرا به حافظ محمد ابراهيم اعتراض نمى‌کنيد که داستان‌هاى تلخ بعد از رحلت پيامبر(ص) را ـ که شما و همفکرانتان بر خلاف مستنداتى که در کتب و منابع خودتان آمده اصرار داريد منکرش شويد ـ به‌صورت افتخارآميز! در قصيده‌ى خود آورده و با اين کار، آتش کينه و دشمنى را بين برادران مسلمان شعله‌ور کرده است؟ آنجايى که (در ج1 ص82 ديوانش) گفته است:
    و قولةٍ لِعلي قالها عُمر اکرم بسامِعها اعظم بمُلقيها
    حرّقت طرک الا ابقي عليک بها ان لم تبايع و بنتُ المصطفى فيها
    ما کان غير أبي حفص يفوه بها أمام فارس عدنان و حاميها(6)


    و عجيب‌تر آنکه برخى از بزرگان مصر هم از چنين شاعرى ـ با اين شعورش ـ تقدير کرده و ديوانش را مکرّر چاپ مى‌کنند!. چرا به اين شاعر و امثال آن نمى‌گوييد: «خنجر به قلب من ملاّ فرو کنيد ولى پسر عمو و داماد پيامبر و بانوى بزرگ اسلام(ع) را با شعر خود مورد اهانت قرار ندهيد و مجدداً خاطرات تلخ تاريخ را زنده نکنيد.»؟
    جناب مولوى، به مردم چه بگوييم؟ صحابه‌ى پيامبر(ص) که آن شخصيت بي‌نظير را از نزديک ديده بودند. شخصيتى که قرآن خطاب به وى مى‌فرمايد: «إنّکَ لَعَلى خُلُق عَظيم» و از طرف ديگر به همه و بيش از همه به صحابه مى‌فرمايد: «ولکم في رسول الله اسوة حسنة». آن وقت همين صحابه به جان يکديگر مى‌افتند. برخى را مى‌کشند، همانگونه که عثمان را کشتند. بعضى بر عليه بعضى ديگر لشکر‌کشى مى‌کنند، آنطور که طلحه و زبير و ديگران بر عليه على(ع) اين کار را کردند. بعضى عدّه‌اى از صحابه را تبعيد مى‌کنند، آنگونه که عثمان، ابوذر (صحابى بزرگ پيامبر) را تبعيد کرد تا تنها و مظلومانه در ربذه جان باخت. برخى از صحابه صحابه‌ى ديگر را بر عليه ديگر اصحاب پيامبر(ص) تحريک مى‌کنند، همانطور که طلحه و زبير و عايشه و عمروعاص نسبت به عثمان کردند. بعضى ناسزا و سبّ و لعن را نسبت به بعضى ديگر رسمى مى‌کنند، آنگونه که معاويه نسبت به على(ع) کرد. بعضى با بعضى قهر کرده و با خدا عهد مى‌کنند که تا زنده‌اند با آن ديگرى حرف نزند آنطور که عبدالرحمن‌بن‌عوف نسبت به عثمان، خليفه‌ى سوم انجام داد.
    با اين همه سوابقى که برخى از صحابه دارند، انصاف دهيد آيا مردم از ما و شما قبول مى‌کنند که باز هم همه‌ى آنان را مبرّاى از خطا و گناه دانسته و هيچ نقدى را بر آنان روا نشمريم و به مردم بگوييم شما حق نداريد به هيچ‌يک از کسانى که چند صباحى با پيامبر(ص) بودند و عنوان «صحابه» داشتند، بگوييد بالاى چشمتان ابرو؟
    مگر شما ادّعا نمى‌کنيد پيامبر فرمود: «أصحابي کالنّجوم بأيّهم اقتدَيتُم اهتَدَيتُم؛ اصحاب من مانند ستارگان هستند به هر کدام اقتدا کنيد هدايت مى‌شويد.»7 اگر مردم به شما بگويند ما به آن صحابه‌اى که به يکديگر ناسزا گفته و صحابه‌ى ديگر را سبّ مى‌کردند، مى‌خواهيم اقتدا کنيم، چه جوابى داريد به آنها بدهيد؟
    از همه بالاتر مردم به ما مى‌گويند: وقتى خود پيامبر(ص) برخى از اصحابش را لعنت مى‌کند، اين نشانه‌ى اين است که بعضىِ از اصحاب مستحق لعن بوده و لعنت کردن آنان جايز است وگرنه خود پيامبر ـ که اسوه‌ى حسنه است ـ اين کار را نمى‌کرد.
    مى‌گويند: مگر پيامبر(ص) (همان‌طور که در تاريخ طبرى ج11 ص357 آمده) روزى که ابوسفيان را سواره ديد که معاويه و برادرش همراهش بودند، نفرمود: «اللّهم الْعَن الْقائِد والسائِق والراکِب؛ خدايا آنکه سواره بر مرکَب است و آنکه مرکَب را مى‌کَشد و آنکه مرکَب را به جلو مى‌راند لعنت کن»؟
    بايد جواب مردم را چه داد؟ آيا بايد به دروغ به مردم گفت: اينها همه کذب است و هر چه فلان مولوى مى‌گويد راست است؟!
    * قسم ياد کرده‌ايد که هزاران امام خمينى، شاگرد مکتب عمر و ابوبکر هم حساب نمى‌شوند.
    هرچند اين سخن از طرف شما به‌صورت توهين‌آميز و به زعم خودتان با هدف کوچک‌شمردن امام راحل(ره) و بزرگ جلوه‌دادنِ خلفا گفته شده، ولى حقيقت هم همين است که مکتب خلفايتان نتوانسته و توان اين را هم ندارد که مُصلحانى همچون امام خمينى(قدّس سرّه) بپروراند. اگر با ديده‌اى حقيقت‌بين به تاريخ 1400 ساله بنگريد، خواهيد ديد هر جا کسى در مقابل ظلم و جور پرچم برافراشته و با جان و مال از اسلام ناب محمدّى(ص) دفاع کرده است، پرورش‌يافته‌ى مکتب اهل‌بيت(ع) بوده است، نه مکتب خلفا.
    * همچون ديگر همفکرانتان ـ مخصوصاً آنهايى که اصولاً ما ايرانيان، اعم از شيعه و سنى را مجوس مى‌نامند ـ فتوحات صدر اسلام (مخصوصاً فتح ايران) را پتکى ساخته‌ايد که به‌خاطر آن بايد پاى عمر و سم اسبش را هم ببوسيم!.
    عجب از شما و همفکرانتان که بوسيدن کعبه و ضريح پيامبر(ص) را شرک مى‌دانيد، آنگاه ما را صراحتاً و آشکارا دعوت به چنين شرکى مى‌کنيد؟
    اگر اندک مطالعه‌ى تاريخى ـ حداقل در کتب معتبر خودتان ـ مى‌داشتيد و اوضاع اجتماعى، سياسى و فرهنگى ايرانيان را مى‌دانستيد و از چگونگى قبول اسلام از طرف ايرانيان اطلاع کسب مى کرديد، اينگونه توهين‌آميز سخن نمى‌رانديد و سُم اسب جناب عمر را به رخ ما نمى‌کشيديد و آن را جايگزين نور تابنده‌ى اسلام ـ که قلب هر انسان ستم ديده را تسخير مى‌کرد ـ نمى‌کرديد!
    سخن از فتوحاتى که به اسم اسلام انجام شد و انحرافاتى که توسط برخى عوامل آن پديد آمد و ظلمها وجناياتى که بر بى‌گناهان و اسيران روا داشته شد، بسيار است که قتل‌عام مردم تسليم شده و امان داده شده‌ى شهر طميسه در جنگ گرگان توسط سعيدبن‌عاص،8 کورکردن چشم هزار تن از ساکنان شهر انبار در جنگ ذات‌العيون توسط خالدبن‌وليد9 و گردن‌زدن اسيران در صف 22 کيلومترى در جنگ طالقان10 تنها گوشه‌اى از آن است.
    جهت اطلاع بيشتر مى‌توانيد به فصلنامه‌ى تاريخ در آيينه پژوهش (وابسته به مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره)) و نيز مقالات موجود در سايت مؤسسه حضرت ولى عصر(عج) به نشانى
    www.valiasr-aj.com مراجعه کنيد.
    * از نماز جمعه‌ها و رسانه‌ها و صدا و سيما و سريال‌ها ـ با الفاظى توهين‌آميز ـ گلايه کرده‌ايد که چرا گاهى حقيقتى از تاريخ را بيان مى‌کنند که در آن عملکرد برخى از اصحاب مورد نقد قرار مى‌گيرد؟
    جناب مولوى، چاره کار اينها نيست. چاره اين کار کتب حديث و تاريخ و فقه و رجال اهل سنت است. براى از بين‌بردن نقاط ضعف برخى از صحابه، بايد دعا کرد خداوند ريشه تمام اين کتاب‌ها را از ميان بر کند! زيرا پيروان مکتب اهل بيت(عليهم‌السلام) اکثر نقاط ضعف صحابه را از ميان همين کتاب‌ها در طول تاريخ پيدا کرده‌ا‌ند. البته اين دعا هم قابل استجابت نيست، زيرا خداوند اراده کرده است که فضائل اهل بيت و نقاط ضعف کسانى که در مقابل اهل بيت(ع) بوده‌اند، در همين کتاب‌هاى اهل سنت ـ با آن همه جرح وقدح وجعل احاديثى که توسط بنى‌اميه و ديگران روا شد ـ باشد و در همه دنيا پراکنده شود تا حجت بالغه‌ى الهى بر کسانى که طالب حق و حقيقت‌اند، تمام باشد.
    * اما اظهار نظر شما راجع به جمعيت 20 ميليوني!!! اهل سنت در ايران
    براى اينکه براى جسارتهاى متعدّدتان ـ که بخش کوچکى از آن در اين قطعه فيلم بود ـ توجيهى دست‌وپا کنيد، مى‌گوييد 20 ميليون اهل سنت در ايران وجود دارد! ان‌شاءالله که بقيه اطلاعات شما مانند اين آمار غلط نباشد، که متأسفانه چون همه‌جا عينک تعصّبِ افراطى بر چشم نهاده‌ايد، اشتباهاتتان خيلى فراتر از اين‌هاست.
    اولاً: در فرهنگ قرآنى، آنچه مطلوب و داراى ارزش است، کيفيّت است، نه کمّيت. اگر نظرى بر قرآن کريم بياندازيد خواهيد ديد خداوند متعال بارها و بارها جمعيت کم ـ داراى کيفيّت ـ را تحسين فرموده است: «کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ»11 و «وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِي الشّکُورُ»12 اما از آن طرف اکثريتِ بى‌محتوا، همواره مورد مذمّت خداوند در قرآن کريم است:
    «وَما أَکْثَرُ النّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ وَلَکِنّ أَکْثَرَهُمْ لايَشْکُرُونَ»13 و «وَلَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنّمَ کَثيراً مِنَ الْجِنّ‏ِ وَاْلإِنْسِ»14
    شيطان گفت «وَلا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرينَ»15 و خداوند هم سخن او را ردّ نکرد، بلکه فرمود: «لأَمْلأنَّ جَهَنَّمَ مِنکُمْ أَجْمَعِينَ»16
    برويد در قرآن شمارش کنيد ببيند چه‌قدر درباره‌ى اکثريت فرموده است: يَجْهَلوُن، فاسِقُون، لايَشکُرُون، لايُؤمِنُون، لايَسْمَعُون، لايَعْقِلُون؟
    پس صِرف جمعيت فراوان از يک قوم و فرقه و مذهب، در منظر قرآن هيچ فضيلت و منقبتى به حساب نمى‌آيد، همانگونه که صِرف صحابى بودن يا هم عصر بودن با پيامبر(ص)، به خودى خود مقام و شأنيتى براى افراد ايجاد نمى‌کند و آنچه اصل است ـ و شامل صحابه هم مى‌شود ـ تقواست، «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ»17
    الآن جمعيت مسيحيان دنيا بيشتر از همه اديان است ولى آيا اکثريت بودن آنها دليل بر حقانيتشان است؟ الآن اکثريت جميعت مسلمين، فرقه‌هاى مختلف برادران اهل سنت هستند. آيا اين دليلِ صحّت همه‌ى اعتقادات آنها مى‌شود؟
    پس اگر 99% مردم ايران هم از اهل سنت باشند، شايد بتوان با قدرت حکومت کرد ولى با حکومت و قدرت نمى‌توان به خداوند گفت: بايد در روز قيامت آنچه را که عدّه‌اى از صحابه مى‌پسنديدند و بعد از رحلت پيامبر(ص) آن را با زور و قدرت بر جاى آنچه پيامبر فرموده بود، نشاندند بايد بپذيرى! بدون ترديد حرف آخر را خداى متعال مى‌زند، نه اقليت، نه اکثريت، نه مردم، نه مولوي‌ها، نه صحابه و نه هيچ کس ديگر.
    ثانياً: با کدام مستند، ادعاى جمعيت بيست ميليونى داريد؟ و طبق چه آمار علمى هر سال چند ميليون! به جمعيت‌تان مى‌افزاييد؟ اصولاً کل جمعيت استان‌هايى که عزيزان اهل سنت در برخى شهرهاى آن اکثريت‌اند، چه‌قدر است که سهم شما بيست ميليون شود؟ به سايت‌هاى حاميان خارجى‌تان ـ همچون سايت قرضاوى ـ سرى بزنيد و ببينيد با همه‌ى بزرگ‌نمايى که دوست دارند در حقّتان انجام دهند، نتوانسته‌اند جمعيتتان را از ده درصد بالاتر ببرند.
    با اين ادّعاهاى بى‌اساس و غير علمى و غير منطقى چه چيز را مى‌خواهيد ثابت کنيد؟ مگر همين شماها که تا دو سه سال قبل ادعاى جمعيت دويست هزار! نفره در تهران را داشتيد، الآن مدّعى نيستيد شهر تهران يک ميليون!! سنى دارد؟ اگر ديگران اطلاعى نداشته باشند، مردم تهران خبر دارند که فقط چند هزار نفر سنّى در شهر تهران و حاشيه‌ى آن وجود دارد و اکثرشان هم کارگران مهاجر افغان هستند.
    بنابراين بيهوده زحمت نکشيد و جمعيت چهار پنج ميليونى برادران اهل سنت را با تبليغات و مظلوم‌نمايى، بيست ميليون! جلوه ندهيد. به دوستان مولوى‌تان در سيستان‌وبلوچستان هم بفرماييد: عبارت «ما اهل سنت يک‌سوم! جمعيت کشور را تشکيل مى‌دهيم» را از بخش عربىِ سايت رسمى‌شان حذف کنند تا موجب خدشه‌دار شدن آبروى خودشان و اثبات عدم صداقت‌شان نشود.
    به‌جاى اينگونه سخنان کذب و مغالطه‌آميز که نتيجه‌اى جز تحريک قومى و مذهبى و ايجاد فتنه و اختلاف (که هدف اصلى دشمنان قسم‌خورده‌ى اسلام و مسلمين است) ندارد، بگذاريد مردم شريف اهل سنت (هر جمعيتى که دارند) با آرامش به زندگى‌شان بپردازند، همانگونه که هميشه همراه نظام و انقلاب بوده و حقوق شهروندى‌شان هم مانند شيعيان و پيروان ساير فرق و اديان محفوظ بوده و هست.
    والسلام على من اتّبع الهدى
    حوزه علميه قم
    نورى
    ________________
    1. در ابتدا حتماً عدّه‌اى اين کار را به قصد ترويج اعتقاداتشان و يا ضدّيت با نظام اسلامى نشر داده‌اند، اما مطمئناً اکثر افراد آن را نه به عنوان سخنى علمى، بکه به عنوان طنز ردّ و بدل مى‌کنند و تعدادى هم با تعجب آن را به ديگران نشان مى‌دهند که چگونه در نظام اسلامى، کسانى به اين راحتى به همه چيز جسارت مى‌کنند!.
    2. سوره‌ى احقاف، آيه‌ى 15: و دوران حمل و از شير بازگرفتنش سى‌ماه است.
    3. آيه‌ى 20 سوره نساء. وَإِنْ أَرَدتُّمُ اسْتِبْدَالَ زَوْجٍ مَّکَانَ زَوْجٍ وَآتَيْتُمْ إِحْدَاهُنَّ قِنطَارًا فَلاَ تَأْخُذُواْ مِنْهُ شَيْئًا أَتَأْخُذُونَهُ بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِيناً؛ و اگر تصميم گرفتيد که همسر ديگرى به جاى همسر خود انتخاب کنيد، و مال فراوانى [به عنوان مهر] به او پرداخته‏ايد، چيزى از آن را پس نگيريد! آيا براى بازپس گرفتن مهر آنان‏، به تهمت و گناه آشکار متوسل مى‏شويد؟!
    4. سوره عبس، آيه‌ى 30، يعنى «و ميوه و چراگاه».
    5. الإمامة والسياسة ابن قتيبه، ج1، ص71 و تاريخ طبرى، ج3، ص477 و النهاية ابن‌اثير، ج5، ص79 و...
    6. يعنى: گفتارى از عمر به على است که شنونده‌اش را اکرام کن و گوينده‌اش را بزرگ بشمار (که گفت): اگر بيعت نکنى خانه‏ات را آتش مى‌زنم و چيزى در آن برايت باقى نمى‌گذرام با اينکه دختر پيغمبر در آن خانه است! غير از عمر کسى نمى‌توانست به يکه‌سوار قبيله عدنان و حامى دختر پيامبر (يعنى على) چنين سخنى بگويد!.
    7. فيض القدير، ج1 ص209 و مشکاة المصابيح، ج3 ص1696
    8. الکامل ابن اثير، ج3، ص110
    9. البداية ‌و النهاية ابن کثير، ج6، ص386
    10. الکامل ابن اثير، ج4، ص545
    11. سوره‌ى بقره، آيه‌ى 249: چه بسيار گروه‏هاى کوچکى که به فرمان خدا، بر گروه‏هاى عظيمى پيروز شدند.
    12. سوره‌ى سبأ، آيه‌ى 13: عده کمى از بندگان من شکرگزارند.
    13. سوره‌ى يوسف، آيه‌ى 103: بيشتر مردم‏، هر چند اصرار داشته باشى‏، ايمان نمى‏آورند.
    14. سوره‌ى اعراف، آيه‌ى 179: به يقين‏، گروه بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم.
    15. سوره‌ى اعراف، آيه‌ى 17: و بيشتر آنها را شکرگزار نخواهى يافت.
    16. همان، آيه‌ى 18: جهنم را از شما همگى پر مى‏کنم.
    17. سوره‌ى حجرات، آيه‌ى 13: همانا گرامى‏ترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست‏.



    حق‌شناس ::: دوشنبه 28/5/1387::: ساعت 6:31 عصر

    از مدت‌ها پيش، دوست عزيزي به نام «يزدان» و برخي ديگر از دوستان، از ما درخواست کرده بودند که تمامي ادله خلافت ابوبکر؛ به ويژه رواياتي از کتاب‌هاي شيعيان که امروزه بيش از پيش به آن‌ها استناد مي‌شود را مطرح و آن‌ها را بررسي کنيم. ما نيز بنا به وظيفه‌اى داشتيم به درخواست آن‌ها پاسخ مثبت داده و تقريباً تمامى ادله خلافت أبي‌بکر را از قرآن کريم، کتاب‌هاي اهل سنت و کتابهاى شيعيان بررسي و نقد کرديم. هر چند که تمامي اين مقالات را پيش از اين به مرور در قسمت مقالات گذاشته بوديم؛ ولي براي دسترسي بهتر و راحت‌تر بودن خوانندگان عزيز، بار ديگر همه را در يک مقاله جمع و در اين قسمت گذاشتيم.

    استدلال به آيات قرآن کريم:


    33 زمر : وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ ... :


    آيه 16 ، سوره فتح : قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرَابِ سَتُدْعَوْنَ إِلَى قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ :


    آيات آخر سوره ليل : وَسَيُجَنَّبهَُا الْأَتْقَى . الَّذِى يُؤْتىِ مَالَهُ يَتزََکىَ‏ ... :


    28 سوره غافر : أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبىّ‏َِ اللَّهُ ... :


    55 نور : وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آَمَنُوا مِنْکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ ... :


    54 مائده : يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتىِ اللَّهُ بِقَوْمٍ يحُِبهُُّمْ وَ يحُِبُّونَهُ ... :


    رواياتي در کتاب‌هاي اهل سنت:


    سيدا کهول


    فاقتدوا بالذين من بعدي


    فإن لم تجديني فأتي أبابکر...


    استدلال به روايات شيعيان:


    أنصحهم لله و لرسوله الخليفة الصديق


    إمامان عادلان قاسطان


    قد حلى أبوبکر الصديق سيفه


    ما أقول فيهما إلا خيراً


    لولا أنا رأينا أبابکر لها أهلا لما ترکناه


    و إنا نرى أبا بکر أحق الناس بها


    إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَان


    لست بمنکر فضل أبى بکر


    إنّ أبا بکر يلي الخلافة بعدي ثمّ من بعده أبوک...


    ألا توصى ؟ قال : ما أوصى رسول الله صلى الله عليه و سلم فأوصى...


    اللهم أصلحنا بما أصلحت به الخلفاء الراشدين...


    شرط صلح امام حسن ، عمل به سيره شيخين


    ما سبقکم أبو بکر بصوم و لا صلاة...


    ولدني ابوبکر مرتين

    منبع: سايت مؤسسه حضرت ولى عصر(عج)



    حق‌شناس ::: دوشنبه 31/4/1387::: ساعت 3:55 عصر

    در آستانه ايام فاطميه و سالروز شهادت حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا(س)، دکتر عصام العماد، محقق و استاد حوزه و دانشگاه ، در جمع طلاب و روحانيان استان سيستان و بلوچستان، به برخى شبهات و جوسازى‌هايى که پس از مصاحبه ايشان با برنامه تلويزيونى «ماه عسل» در رمضان سال گذشته، شده بود، پاسخ گفت.
    متن اين پرسش و پاسخ که در پايان سخنرانى ايشان با عنوان «نقش بانوى بزرگ اسلام در هدايت به مکتب اهل بيت(ع)» صورت گرفت، به نقل از خبرگزارى رسا در پى خواهد آمد.







    دکتر عصام العماد جهت اطلاع از پيشينه مطلب به آرشيو
    مناظره و گفتمان
    مراجعه فرماييد.


    ان‌شاء الله به زودى فيلم کامل اين سخنرانى (که سى‌دى آن توسط برخى از دوستان به دستمان رسيده) روى اينترنت قرار خواهد گرفت.


    سؤال: جناب آقاى دکتر، بعد از اين‌ که در برنامه «ماه عسل» صحبت کرديد، امام جمعه اهل سنت زاهدان مدعى شد که شخصيت دکتر عصام العباد يک شخصيت ساختگى است و وجود خارجى ندارد. شخصيتى که نه سنى بوده و نه وهابى، و الآن هم شيعه نيست و اصلاً چنين شخصيتى وجود ندارد! شما چه پاسخى داريد؟
    دکتر عصام: من در ابتدا به چند مسأله اشاره کنم:
    اولاً: وهابى بودن افتخار نيست و من افتخار نمى‌کنم که وهابى بودم. آيا افتخار کنم که تکفيرى بودم؟ آيا افتخار کنم که در مذهبى بوده‌ام که در طى دويست سالى که به وجود آمده، ميليون‌ها مسلمان را کشته است؟! اين افتخار است؟ افتخار کنم که قبل از شيعه شدن، مذهبى داشته‌ام که مسلمانان سنى را در خود عربستان قتل‌عام کرده است؟! به مذهبى افتخار کنم که شافعى‌ها، مالکى‌ها و حنبلى‌ها را نابوده کرده است؟ به چه افتخار کنم؟ به نسبت با شيخ محمد بن عبدالوهاب افتخار کنم؟ اين چه افتخارى است؟ اگر ادعا مى‌کنم که وهابى بودم، فقط نمى‌خواستم دروغ بگويم. چون اگر مى‌گفتم مذهب ديگرى داشتم، از من مى‌پرسيدند: اساتيد شما چه کسانى بوده‌اند؟ من مى‌خواستم راست بگويم.
    اگر از من بپرسند: شما که وهابى بوديد، اساتيدتان چه کسانى بوده‌اند؟ مى‌گويم: شيخ بن‌باز(مفتى اعظم عربستان)، شيخ احمد سلامه(وهابى بزرگ در يمن)، شيخ محمد اسماعيل عمرانى، دکتر عبدالوهاب ديلمى و... مى‌گويم: وقتى وهابى بودم خودم کتابى با عنوان «همبستگى شيعيان و على اللهى‌‌ها» نوشته‌ام. اين افتخار نيست، وهابيت، مذهبى افتخارى نيست؛ ولى من مى‌خواستم واقعيت را بگويم، براى اين که شکر نعمت کنم.
    من يک روز عليه امام على(ع) مى‌گفتم که امام على يک مغرور و شخصى خودپرست بود! آيا اين افتخار است؟ افتخار است که در مذهبى بودم که پايان‌نامه‌هاى متعدّدى عليه امام على نوشته‌اند؟! من فقط خواستم واقعيت را بگويم که شکر نعمت کرده باشم، که اگر نگويم مثل اين است که خداوند به من هديه‌اى تقديم کرده و من ردّش کنم و بگويم: من قبول نمى‌کنم. بايد واقعيت را بگويم و خاضع و شاکر خداوند باشم که از مذهبى که دشمن اهل بيت(ع) بود نجات پيدا کردم و نجاتم از سوي خداوند بود.
    اين خيلى عجيب است، در مورد اکثر افراد آمدند همين را مطرح کردند(نه فقط در مورد من)، آمدند گفتند: آقاى انطاکى سنى نبود، در حالى که مفتى اعظم سوريه بود. گفتند: آقاى تيجانى سنى نبود! اصلاً فرض کنيد من وهابى نبودم. من چند کتاب نوشته‌ام، با رهبر بزرگ وهابيت، عثمان الخميس، مناظره داشتم. ببينيد حرف من، منهاى گرايش و مذهب قبلى‌ام، چيست؟
    من علت گرايش از وهابيت به مذهب تشيع را مطرح کرده‌ام، اين مسائل را بررسى کنيد؛ چند ميليون نفر شيعه شدند، نه فقط يک نفر. من تنها نيستم، هزاران نفر از وهابي ها، در داخل عربستان سعودى، در رياض، چند نفر از خانواده آل سعود، حتى از خانواده شيخ محمد [بن عبدالوهاب] شيعه شده‌اند. اين پديده‌اى جهانى است.
    فرض کنيد اثبات کرديد که اين يک نفر سنى نبوده، در مورد ميليون‌ها نفر که شيعه شده‌اند چه مى‌گوييد؟
    من ديدم که هيچ حرف مستندى گفته نشد. رهبر بزرگ وهابي ها در يمن، عموى من است. الآن زمان انقلاب رسانه‌اى است، مى‌توانيد زنگ بزنيد و بپرسيد. تشکل وهابى‌ها در مجلس يمن شصت نفر هستند و رييس اين تجمع و تشکل در مجلس، «عبدالرحمان العماد»، رهبر بزرگ وهابى‌ها، امام جمعه و بنيانگذار صدها مدرسه وهابى در يمن، عموى من است، برادر پدرم.
    خانواده من هم سرشناس هستند، مى‌توانيد زنگ بزنيد به عمويم، مى‌توانيد زنگ بزنيد به عربستان به دانشگاه محمد سعود، الآن زمان رسانه است، مى‌توانيد به اساتيدم مراجعه کنيد، به استاد عمرانى از بزرگان وهابيت، من پنج سال پيش او کتاب‌هاى درجه اول وهابيت را خوانده‌ام و بعد هم در مسجد جامع، کتاب توحيد شيخ محمد بن عبدالوهاب را تدريس کرده‌ام. مى‌توانيد بپرسيد.
    سؤال: آقاى دکتر، شما چرا بعد از اظهارات توهين‌آميز آقاى مولوى عبدالحميد سکوت کرديد و در جواب ايشان چيزى نگفتيد؟
    دکتر عصام العماد
    دکتر عصام: حرفشان را که شنيدم، ديدم حرف مستندى نبود. اگر واقعاً ايشان مى‌آمدند بر اساس مستندات و استدلال هاي برهانى و علمى حرفى مى‌زدند و حتى مدرکى علمى از يک سايت يا از يک دانشگاه ارائه مى‌کردند، بله. از طرفى براى من اصلاً مهم نيست که بگويند وهابى بوده‌ام يا وهابى نبوده‌ام. اما واقعاً اين براى من مهم است که هدايت شدم. برايم مهم نيست که بگويند وهابى بود، شافعى بود، مسيحى بود. من الحمدالله به مکتب اهل بيت(عليهم‌السلام) هدايت شدم و اين براى من مهم است.
    از طرفى ديگر، ايشان متأسفانه حرف عالمانه‌اى در اين صحبت، مطرح نکرده است. شما قبل از اين که بگوييد: «من از يک نفر شنيدم که فلانى وهابى نبوده»، تحقيق مى‌کرديد. من مسلمان هستم شما هم مسلمان هستيد، من کسى هستم که مثل شما بودم و بعداً شيعه شدم. در آيين شما بودم و يک روز همين اعتقادات و تفکّرات شما را داشتم؛ ولى بعداً هدايت شدم. واقعاً در يک روز با هم و هم‌فکر بوديم. حرف عالمانه‌اى‌ نيست که بگويد: «يک شخصى در شبکه سوم آمده که بازيگر و هنرپيشه هست!» يعنى چه اين حرف؟ من از عربستان سعودى بلند شده‌ام آمده‌ام اين جا بازيگرى کنم؟!
    من قبل از اين که وارد شبکه سوم بشوم، چند کتاب نوشته‌ام. کلّ زندگى و جزئيات زندگى‌ام و علل گرايش به تشيع‌ام را در کتاب «الزلزال» نوشته‌ام که مناظره‌اى است با رهبر وهابيت که ايشان عالم‌تر از مولوى عبدالحميد است. با ايشان مناظره‌اى يک‌ساله داشتم، حرف‌هاى عالمانه زده، نه مثل حرف‌هاى مولوى عبدالحميد. در اين يک سال که با ايشان مناظره داشتم، من به او که رهبر بزرگ وهابيت در جهان است، صد بار گفتم که من وهابى بودم. هيچ وقت نگفت که شما وهابى نبوده‌ايد، بلکه گفت: «مى‌دانم» و اقرار کرد. او اصلاً مرا زير سؤال نبرد؛ بلکه قبل از مناظره به شيعيان گفت که: «من به شما سفارش مى‌کنم که يک نفر را براى مناظره انتخاب کنيد که اصالتاً شيعه باشد، شايد اين شخص هنوز گرايش به وهابيت داشته باشد و حرفى بزند که عليه شما باشد و بعداً شما پشيمان مى‌شويد!» اين سفارش شيخ عثمان در اول مناظره بود.
    من مى‌گويم: ايشان(آقاى مولوى) بايد تحقيق کند، مناظره من را با شيخ عثمان ببيند، کتاب‌هايم را بخواند. من چند کتاب نوشته‌ام، سايت دارم، صدها مقاله نوشته‌ام، مى‌تواند به مقالاتم و به خودم مراجعه کند، زنگ بزند. نه اين که بگويد: «اين يک هنرپيشه است و آمده با مجرى برنامه «ماه عسل» با هم توافق و يک فيلم درست کرده‌اند!»
    اولاً خدا مى‌داند برنامه اتفاقى بود، من هرگز خبر نداشتم برنامه چى هست. مجرى از من پرسيد: شما قبلاً کتاب عليه امام على نوشته‌ايد؟ گفتم: بله، من کتاب نوشته‌ام؛ چون من وهابى بوده‌ام.
    مسأله‌ ديگرى که آقاى مولوى گفته و غير علمى است، اين بود که از قول من گفتند که «اهل تسنن ضدّ امام على هستند.» من گفتم: وهابى بودم و نگفتم سنى بودم.
    مسأله‌ ديگرى که ايشان گفت، اين است که «هيچ کدام از اهل تسنن ناصبى نبوده‌اند.» من نگفتم: اهل تسنن هم ناصبى هستند. ببينيد حرفشان حرف منطقى نيست.
    خود امام ابن تيمه، شيخ‌الاسلام ابن تيمه، که الگوى بزرگ مولوى است، ايشان گفته: «وقع بعض المتسنّنة في النصب» ابن تيمه گفت: برخى از سنى‌ها ناصبى شدند. يکى از شيوخ بزرگ عربستان کتابى نوشته با عنوان «النواصب فى القرون الثلاثه»، (ناصبى‌ها از اهل تسنن در سه قرن) اين کتاب در عربستان چاپ شده است.
    من مى‌گويم: برخى سنى‌ها ناصبى شده‌اند، نه اين که خداى ناکرده بگويم: همه سنى‌ها ناصبى هستند.
    وقتى شما مى‌گوييد: على‌اللهى‌ها هنوز هستند و عدّه‌اى در سوريه هم زندگى مى‌کنند، پس چرا قبول نمى‌کنيد که ناصبى هم هست. وقتى من خودم کتاب عليه امام على(ع) نوشتم و دکتر«اکرم العُمرى» از متفکران بزرگ عربستان و از شخصيت‌هاى بزرگ در جهان اهل تسنن و در جهان وهابيت، پايان‌نامه خودش را در مورد زير سؤال بردن خلافت امام على(ع) مى‌نويسد و مى‌گويد: «امام على خليفه چهارم نبوده و خلافت از خليفه سوم به معاويه رسيده و خلافت على، خلافت شرعى نبود.» وقتى شيخ محبّ‌الدين الخطيب از بزرگان مصر عليه امام على(ع) کتاب مى‌نويسد؛ وقتى ابن عربى مالکى مذهب [1] «العواصم من القواصم» را مى‌نويسد و به امام حسين(ع) توهين مى‌کند؛ وقتى «شيخ خضر» مفتى و شيخ الازهر مصر کتاب «تاريخ دولت اموى» را نوشته و عليه امام حسن(ع) مقاله مى‌نويسد؛ وقتى مى‌گوييد افرادى از على‌اللهى‌ها در نُصَيريه سوريه هستند، نه شيعيان جعفرى؛ پس باور کنيد ناصبى هم هست.
    خود عسقلانى گفت: «ما در اهل تسنن ناصبى داريم.» خود بزرگان و ائمه اهل تسنن گفته‌اند. من نمى‌گويم و ادعا نمى‌کنم که همه علماى اهل تسنن ناصبى هستند؛ ولى مى‌گويم در درون جامعه اهل تسنن يک عدّه ناصبى هستند و من ثابت مى‌کنم، کتاب‌هايشان هست و در سايت‌ها هم وجود دارد. الآن کسى نمى‌تواند دروغ بگويد. شما به سايت‌ها مراجعه کنيد و اين مسائل براى شما روشن خواهد شد.
    سؤال: پس از بياناتى که در مورد وهابيت داشتيد، ما شاهد موضع‌گيرى سخت آقاى مولوى عبدالحميد در مورد سخنان حضرت‌عالى بوديم. علت اصل اين هتّاکى و توهين‌هاى غيرعالمانه را در چه مى‌دانيد؟
    دکتر عصام: ببينيد، کسى که عالم است، هيچ گاه کار ندارد که يک نفر از يمن يا از عربستان بلند مى‌شود به نام «عصام العماد» و يک چيزى مى‌گويد. شما بايد حرف مرا در شبکه سوم نقد کنيد. کارى به شخص من نداشته باشيد. آنچه که من در شبکه سوم گفتم، با استدلال، با روايات و با قرآن گفتم. اگر ايشان روش‌شان، روش عالمانه‌اي بود، بايد حرفى را که گفته‌‌ام، نقد کند و نه شخص گوينده را.
    هميشه در روش علما، در روش خود علماى اهل تسنن، خود فخرالدين رازى و امام زمخشرى اين است که مى‌گويند: «شما کارى به شخصى که حرف زده نداشته باشيد، حرف و گفته او را بررسى کنيد، قائل و گوينده را نبايد بررسى کنيد.» من در اين برنامه يک ساعت با استدلال و برهان حرف زدم و [از جمله] ثابت کردم در وهابيت ناصبى هست، دشمن امام على(ع) هست، کتاب معرفى کردم، سايت معرفى کردم، احاديث آوردم. ايشان به جاى اين که حرفم را نقد کند، آمده و گفته: «عصام العماد اصلاً سنى نبوده!» فرض کنيد سنى نبودم؛ اما حرفى که در شبکه سوم مطرح کردم مستند و علمى بود و حاضرم براى هر يک کلمه آن، صد دليل بياورم.

    منبع: خبرگزارى رسا



    حق‌شناس ::: يکشنبه 26/3/1387::: ساعت 4:8 عصر

    «8 ـ زمزمه زينب با مادر و حکايتش از سقيفه»





      کشتي پهلو گرفته بخشهاى قبلى را هم مطالعه فرماييد:
        مقدمه
    1. پيامبر(ص) مشتاق ديدار فاطمه(س)
    2. خديجه و دخترش فاطمه(سلام الله عليهما)
    3. فاطمه(س) و دلدارى فرزندانش
    ۴. درد دل على(ع) با فاطمه(س)
    ۵. نجواى امام حسن(ع) با مادرش فاطمه(س)
    ۶. امام حسين(ع) در غم مادر با انبوهى خاطره
    7. درد دل فاطمه(س) با پدر

    غم به جراحت مى‌ماند، يکباره مى‌آيد اما رفتنش، التيام يافتنش و خوب شدنش با خداست، و در اين ميانه، نمک روى زخم و استخوان لاى زخم و زخم بر زخم، حکايتى ديگر است. حکايتى که نه مى‌شود گفت و نه مى‌توان نهفت.
    حکايت آتشى که مى‌سوزاند، خاکستر مى‌کند اما دود ندارد، يا نبايد داشته باشد.
    مرگ پيامبر براى تو تنها مرگ يک پدر نبود، حتى مرگ يک پيامبر نبود، مرگ پيام بود، مرگ شمع نبود، مرگ روشنى بود.
    آنکه گفت «حسبنا کِتاب اللّه»، کتاب خدا را نمى‌شناخت.
    نمى‌دانست که يکى از دو ثقل به تنهايى، آفرينش را واژگون مى‌کند،
    نمى‌فهميد که با يک بال نه تنها نمى‌توان پريد که يک بال، و بال گردن مى‌شود و امکان راه رفتن بطئى را هم از انسان سلب مى‌کند.
    و نه او، که مردم هم نفهميدند که کتاب بدون امام، کتاب نيست، کاغذ و نوشته‌اى است بى روح و جان و نفهميدند که قبله بدون امام قبله نيست و کعبه بدون امام سنگ و خاک است و قرآن بدون امام، خانه‌ى بى‌صاحب‌خانه است.
    هر کس به خانه‌ى بى‌صاحبخانه، به ميهمانى برود، به يقين گرسنه برمى‌گردد. مگر آنکه خيال چپاول داشته باشد و قصد غصب کرده باشد يا کودک و سفيه و مجنون باشد.
    تو در مرگ رسول، هدم رساله را مى‌ديدى و در مرگ پيامبر، نابودى پيام را.
    و حق با تو بود، آنجا که تو ايستاده بودى، همه چيز پيدا بود. تو از حوادث گذشته و آينده خبر مى‌دادى، انگار که همه را پيش چشم دارى.
    خداوند آنچه را که به پيامبر و پدر داده بود، به تو نيز داده بود، جز رسالت و امامت.
    تو يک‌بار در پيش پدر آنچنان از عرش و کرسى و ماضى و مستقبل سخن گفتى که پدر شگفت زده به نزد پيامبر شتافت و پاسخ شنيد:
    ـ آرى، او هم مى‌داند آنچه را که ما مى‌دانيم.
    هيچ‌کس هم اگر باور نکند، من يقين دارم که جبرئيل پس از پيامبر نيز دل از اين خانه نکند و همچنان رابط عرش و فرش باقى ماند.
    همان‌دم که پيامبر سر بر بالش ارتحال گذاشت، همه فتنه هاى آتى از پيش چشم تو گذشت که تو آنچنان ضجه زدى و نواى وامحمداه را روانه آسمان کردى.
    دست‌هاى پدر هنوز در آب غسل پيامبر بود که دست‌هاى فتنه در سقيفه‌ى بنى‌ساعده به هم گره خورد و گره در کار اسلام محمدى افکند.
    جسد مطهر پيامبر هنوز بر زمين بود که ابرهاى تيره در آسمان پديدار شد و باران فتنه باريدن گرفت. دين در کنار پيامبر ماند و دنيا در سقيفه‌ى بنى‌ساعده متجلّى شد.
    ادامه مطلب...

    حق‌شناس ::: چهارشنبه 22/3/1387::: ساعت 5:33 عصر

    از فرمايشات حضرت آيت‌الله بهجت (حفظه‌الله):
    خود عامّه اعتراف مى کنند که حضرت فاطمه ـ عليهاالسّلام ـ در حال وفات، از شيخين ناراضى بود، در صحيح بخارى آمده است:
    «فَوَجَدَتْ فاطِمَةُ عَلى أَبى بَکْرٍ فِى ذلِکَ، فَهَجَرَتْهُ، فَلَمْ يُکَلِّمْهُ حَتّى تُوُفِّيَتْ.»(1)
    فاطمه به دليل اين [غصب فدک] بر ابوبکر غضب نمود و با او قهر کرد و سخن نگفت تا اين که وفات نمود.
    هم چنين در صحيح بخارى در روايتى از رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ آمده است:
    «إِنَّ فاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّى؛ فَمَنْ أَغْضَبَها، أَغْضَبَنِى.»(2) فاطمه پاره ى تن من است. بنابر اين هر کس او را غضبناک کند، مرا به خشم آورده است.


    ما بايد در اين فکر باشيم که جزوه اى درباره ى اعتقادات حقّه بنويسيم، بدان معتقد باشيم و بر اساس آن عمل کنيم، به گونه اى که اگر همه ى مردم دست بردارند، ما دست بر نداريم و ثابت قدم باشيم.
    ـــــــــــــــــــــــــ
    1. صحيح بخارى، ج5، ص82. نيز ر.ک: ج8، ص3.
    2. صحيح بخارى، ج4، ص210 و 219.



    حق‌شناس ::: سه‏شنبه 21/3/1387::: ساعت 7:0 صبح

    از فرمايشات حضرت آيت‌الله بهجت (حفظه‌الله):آيت الله بهجت
    چند نفر از علماى عامّه که معتقد بودند شيخين از ظلم خود به حضرت فاطمه ـ عليهاالسّلام ـ توبه کرده بودند، از بغداد به کربلا آمده بودند تا با علماى شيعه بحث و مناظره کنند.
    يک نفر شبانه نزد آخوند دربندى ـ رحمه اللّه ـ رفت و جريان را به اطلاع ايشان رسانيد. ايشان همان شب در مجلسى که علما در آن اجتماع کرده بودند، به بالاى منبر تشريف برد و فرمود: «أَللّهُمَّ الْعَنِ الأوَّل!»
    علماى عامّه بسيار ناراحت شدند. ايشان بعد از مدتى فرمود:


    «أَسْتَغْفِرُ اللّه.»
    طولى نکشيد فرمود: «أَللّهُمَّ الْعَنِ الثّانِي!»
    دوباره استغفار کرد. باز فرمود: «أَللّهُمَّ الْعَنْ فُلانَة!» بار سوّم استغفار کرد و از منبر پايين آمد و از مجلس خارج شد.



    حق‌شناس ::: يکشنبه 19/3/1387::: ساعت 3:25 عصر


    رسول جعفريان

    خبر وحشتناک و در عين حال احمقانه، اين بود که 22 نفر از علماي وهابي در سعودي، عليه حزب‌الله بيانيه داده و اين گروه را به مبارزه عليه اهل سنت متهم کرده‌اند؛ اين امر، صد البته در برابر نفوذ و بُرد بي‌اندازه حزب‌الله است که همزمان با عقل و سلاح، لبنان را از لوث وجود اسرائيل و پشتيبانان آن پاک نگاه داشته و در ميان توده‌هاي عرب، اعم از شيعه و سني محبوبيت فراوني به دست آورده است.
    نگاهي به دنياي اسلامي بدون وهابيت، در قرن دوازدهم و سيزدهم هجري، دنيايي نسبتا بدون اختلاف را به ما نشان مي‌دهد؛ يعني از درگيري‌هاي سياسي و مذهبي قرن دهم و اوايل قرن يازدهم که بگذريم، صلحي پايدار ميان دولت عثماني و صفوي و سپس قاجاري پديد آمد.
    به علاوه، تفکر اسلامي سني مورد حمايت در اين دوره، در غالب کشورهايي که دولت عثماني بر آنها تسلط داشت، از ترکيه تا مصر و از آنجا تا عراق و حجاز، تفکري معارضه‌جويانه عليه ديگران نبود. آثار آن را به ويژه در مصر مي‌بينيم که با داشتن الازهر، فتواي تاريخي شيخ «شلتوت» براي به رسميت شناخته شدن مذهب شيعه داده مي‌شود. به علاوه، فرهنگ عالي الازهر به هيچ روي فرهنگ نفاق افکن نبود و همچنان مبناي مناسبات ميان مسلمانان را عشق و دوستي قرار مي‌داد.
    اين داستان ادامه داشت تا وهابيت برآمد. از آن زمان آتش اختلافات ميان مسلمانان برافروخته‌شد، به‌طوري که وهابي‌ها، بر پايه منابع متقن و شواهد بسيار، همه مسلمانان جز خود را کافر شمردند. دليل آن هم اين بود که همه مسلمانان غير وهابي از نظر آنان به دليل تمايلات خاص مذهبي خود مشرک تلقي مي‌شدند.
    در نيمه نخست عمر وهابيت، اين مذهب به عربستان سعودي محدود بود و همچنان الازهر و مراکز علمي ديگر اهل سنت در کشورها، رهبري را در دست داشت. از زماني که بوي نفت به مشام سعودي‌ها و مشايخ آن خورد، فعاليت آنان در کشورهاي ديگر آغاز شد.
    ادامه مطلب...

    حق‌شناس ::: سه‏شنبه 14/3/1387::: ساعت 5:49 عصر


    ويژه‌نامه شهادت حضرت زهرا (سلام‌الله عليها) در سايت خبرگزارى اهل بيت (عليهم‌السلام)

    يادداشت سردبير (حسينى عارف):
    بى‌‌شک اهانت به اعتقادات و مقدسات يک مذهب و ملت کاري صحيح نيست ؛ هم از اين‌روست که خداوند متعال در قرآن کريم ، حتي اهانت به بت‌هاي کفار و مشرکان را جايز ندانسته است.
    همچنين توهين و جسارت به کساني که در نظر جمع کثيري از مردم ، داراي شأن و جايگاه هستند ، کاري شايسته نخواهد بود؛ بخصوص اگر آن افراد داراي سابقه‌اي در ياري رساندن به پيامبر خدا (ص) نيز باشند.
    اما اين همه، نبايد باعث گردد که جوياي حق ، چشم بر حقايق و واقعيات تاريخي ببندد يا با تعصب و جهالت ، آنها را توجيه نمايد.
    آنچه در اين ويژه‌نامه درباره مصائب فراوان حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها آمده است، حقايق تاريخي است که اکثرا از منابع معتبر و مورد قبول برادران اهل سنت گردآوري شده يا مستند گرديده است. دانستن اين مصائب بخصوص از 2 جهت بر هر مسماني واجب است:
    1. اين مصائب به بيماري و شهادت آن امانت الهي منجر گرديد.
    2. اين فرموده پيامبر که: «هر کس فاطمه را ناراضي سازد مرا رنجيده کرده است و هر کس مرا برنجاند خداوند را آزرده است».
    همچنين در تدوين آن، پاي از دايره انصاف خارج نشده و به ورطه اهانت داخل نگرديده است.

    مطالب اين ويژه نامه عبارتند از:
    - شهادت فاطمه (س) افسانه نيست / آيةالله مکارم شيرازي
    - بررسي فقهي و حقوقي "داوري خليفه اول" درباره فدک / آيةالله رضا استادي
    - آيا خانه‌هاي مدينه درب داشتند؟ / علامه جعفر مرتضي عاملي
    - در عزاداري فاطميه چه کنيم؟ / آيةالله جوادي آملي
    - چرا علي (ع) فدک را پس نگرفت؟ / آية‌الله رضا استادي
    - مبارزه فلسطيني‌ها بدون محبت زهرا (س) نتيجه نمي‌دهد / شهيد دکتر فتحى شقاقي

    هدف ما اين است که ضمن ابراز عشق و محبت به نور چشم رسول الله ، زهراي بتول (س) ـ که به موجب آيه مودت ، وظيفه هر مسلماني است ــ گامي در جهت روشن شدن اذهان عمومي امت اسلامي برداريم.


    وقل اعلموا فسيري الله عملکم و رسوله والمؤمنون



    حق‌شناس ::: يکشنبه 12/3/1387::: ساعت 1:34 عصر

    حضرت آيت‏الله بهجت حفظه‏الله:

    آيا پاره تن رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ اولى به مراعات نبود؟!

    گويا خليفه‏ى اول در حکم به حقّ و مُرّ، خيلى جدى بود (!) که فدک را از حضرت فاطمه ى زهرا ـ عليهاالسّلام ـ پس گرفت و او را ايذا نمود، با اين که فاطمه ـ عليهاالسّلام ـ از اهل بيت بود و در شأن او و بقيّه خمسه ى طيّبه ـ عليهم السّلام ـ آيه ى تطهير(1) نازل شده است، و پيغمبر اکرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ درباره ى ايشان فرموده است:
    «سَيِّدَةُ نِساءِ الْعالَمِينَ.»(2) سرور زنان عالَم.
    و نيز فرموده است:«مَنْ آذاها، فَقَدْ آذانِى.»(1) يا هر کس او را بيازارد، مرا آزرده است.

    پس چه طور شد حدّ و حکم خدا را درباره ى خالد بن وليد جارى ننمود، با آن همه مخالفت و اصرار عمر به او در لزوم جريان حدّ، و گفت: «خالِدٌ سَيْفُ رَسُولِ اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ .»(2) خالد شمشير رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ است.
    آيا سيف رسول اللّه بالاتر و اولى به مراعات بود، يا «بَضْعَة مِنْهُ؟!»(3)؛ (پاره ى تن او)؟!
    ___________________
    1. سوره ى احزاب، آيه ى 33.
    2. ر.ک: بحار الانوار، ج 14، ص 192، روايت 2؛ ج 37، ص 85، روايت 52؛ ج 43، ص 24، روايت 20.
    1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 273؛ بحارالانوار، ج 27، ص 62؛ ج 29، ص 32 و...
    2. ر.ک: التعجب کراجکى، ص 40؛ الصوام المهرقة، ص 139؛ بحارالانوار، ج 30، ص 486 و...
    3. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 273؛ بحارالانوار، ج 27، ص 62؛ ج 29، ص 32 و...


    منبع: سايت حضرت آيت الله بهجت دام ظله



    حق‌شناس ::: يکشنبه 12/3/1387::: ساعت 1:2 عصر

    نماز جمعه مورخه 27 ارديبهشت سال 1387 اهل سنت مسجد مکي و سخنراني پيرامون شهادت حضرت زهرا (س)
    مولوي عبدالمجيد اسماعيل زهي (شه بخش) برادر زن مولوي عبدالحميد، طي سخناني [قبل از خطبه‌هاى نماز] در خصوص شهادت حضرت زهرا (س) اظهار داشت: پيامبر اکرم چهار دختر داشتند به نام هاي زينب، رقيه، ام کلثوم و فاطمه که به ترتيب زينب را به خواهر زاده خديجه (ابوالعاس) و رقيه و ام کلثوم را به حضرت عثمان و فاطمه را به علي که يک فقير به تمام معنا بود داد.
    اين صحبتهايي که در مورد شهادت حضرت زهرا (س) مطرح است دروغ محض و هدف آنها تخريب ابوبکر و عمر نيست، بلکه مي خواهند شخصيت علي را تخريب کنند، علي که شيرخدا و اسدالله الغالب بود و درب خيبر را به يک دست بلند کرد چگونه حاضر مي شود ببيند فاطمه را جلوي چشمش مضروب کنند و بعد دخترش را هم به عقد ضارب عمر دربياورد، يا اينکه مي گويد قبر فاطمه نامشخص است مگر قبر حضرت عايشه و سه دختر ديگر پيامبر مشخص است، تازه بين اينها، قبر فاطمه حدودش معلوم است، مي گويند فاطمه را شبانه دفن کرده اند، خوب اين بخاطر وصيت حضرت فاطمه به اسماء بنت عميس خانم حضرت ابوبکر بود که نمي خواست اندازه جسدش را نامحرم ببيند، علت مرگ و وفات زهرا غصه از دست دادن پيامبر بود، بطوريکه حضرت فاطمه چون خيلي وابسته بود به رسول خدا، همان روز وفات بايد مي مرد اما چند ماه دوام آورد و به گفته صحابه و راويان هر روز در غم پيامبر ذوب مي شد تا اينکه وفات نمود.



    منبع:
    سايت مؤسسه تحقيقاتى حضرت ولى‌عصر (عج)


    ::: بخشى از نظرات کاربران در سايت مؤسسه تحقيقاتى حضرت ولى‌عصر (عج) :::
    1. سيد ابطحي
    اين جاهل اگر سري به صحيح بخاري يا ملل شهرستاني خودشان زده بود اين اراجيف رانمي‌بافت.


    2. خادم المهدي
    سلام بر شما
    اگر هدف بي بي مظلومه از تشيع شبانه، نديدن ايشان بوسيله نا محرم بود، پس چرا سلمان و مقداد و ابن عباس و ... در مراسم شرکت داشتند ؟؟؟ چرا فقط آن دونفر نبايستي در آنجا مي‌بودند ؟؟؟؟!؟!؟!؟!!؟!
    مگر پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم در طي انجام رسالت خود، سختي نديدند ؟؟؟ آيا در همه موارد شروع به نزاع و جنگ کردند ؟؟؟ و آيا ايشان شجاع نبودند ؟؟؟؟ برخي فکر کرده اند که حکمت و عقل و شعور، نعمتي خدادادي است که بايد به صورت آکبند آن را نگه دارند !!!!!
    راستي حدود قبر بي بي مظلومه کجاست ؟؟!؟!؟! جالب است که قبر عايشه هم نامشخص است!!!!
    خداوند، شعور همه ما را آکبند و مغزمان را بي استفاده قرار ندهد!!!
    3. اميني 
    در مورد سخنراني اين امام جمعه اهل سنت بايد بگم متاسفانه يا خوشبختانه هميشه شيعه‌ها از خود سني‌ها آگهي بيشتري به مطالب کتاب‌هاي اهل سنت دارند؛
    اين آقا به جاي اينکه چند ماه وقت صرف کنه تا بره چند تا شبهه بر ضد شيعيان (اونهم از کتاب‌هاي سني‌ها!!!) پيدا کنه بهتر بود يک سري به کتاب‌هاي تاريخي معروف خودشون مي زد تا بدونه که اون ها هم تصريح کردند که رسول خدا جز فاطمه زهرا دختر ديگري نداشته، (تا نياد ادعا کنه که رقيه و ام کلثوم دختر هاي رسول خدا با عثمان ازدواج کردند) و بدونه که خود ابوبکر اعتراف کرده که دستور حمله به خونه حضرت زهرا رو داده و خود بخاري اعتراف کرده که حضرت زهرا از ابو بکر و عمر ناراضي بود
    و باز کمي مطالعه در کتب اهل سنت کافي بود تا اين امام جمعه اهل سنت بفهمه که خود اونها گفتند براي چي حضرت زهرا وصيت کرد که شبونه دفن بشه ؛ براي اينکه غاصبين حقش در تشييع جنازش شرکت نکنند:
    وقد طالبت فاطمة رضي الله عنها أبا بکر رضي الله عنه بميراث أبيها رسول الله صلى الله عليه وسلم فلما لم يعطها إياه حلفت لا تکلمه أبدا وأوصت أن تدفن ليلا لئلا يحضرها (تأويل مختلف الحديث ابن قتيبه ج1/ص300)
    فاطمه از ابو بکر خواست که ميراث پدرش را به او بدهد ؛ وقتي که او ميراث را به او نداد، فاطمه قسم خورد که ديگر با ابو بکر سخن نگويد و وصيت کرد که شبانه دفن شود تا ابو بکر در دفن او حاضر نشود
    ادامه مطلب...

    حق‌شناس ::: يکشنبه 29/2/1387::: ساعت 5:55 عصر

    تمام اين گرفتارى ها و ذلّت ها را که بر سر ما مسلمان ها مى آيد، خودمان براى خود درست کرده ايم، زيرا از روز اوّل نگذاشتيم حقّ به اهلش برسد.
    ممکن است بگوييد که ما در آن روز نبوديم که کارهاى آن ها را کرده باشيم؛ ولى امروز ما اغلب مسلمان ها، بانيان سقيفه را از بزرگان و افضل از ديگران مى دانيم و از آن ها پيروى مى کنيم، بزرگانى که در محضر رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ بودند و حضرت از دست آن ها ناراحت شد و به نقل خودشان، آن ها را طرد نمود و به آن ها فرمود: «قُومُوا عَنِّى.»(1) برخيزيد و از نزد من برويد.



    ولى ما امروز آن ها را قبول داريم و از آن ها پيروى مى کنيم و لذا در زمره ى آن ها، و در کار آن ها شريک هستيم.

    ___________
    1. مسند احمد، ج1، ص 325؛ صحيح بخارى، ج1، ص 37؛ ج7، ص 9؛ ج 8، ص 161؛ بحارالانوار، ج22، ص 474؛ ج30، ص531، 536، 538 و 545؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج12، ص87 .



    حق‌شناس ::: پنجشنبه 26/2/1387::: ساعت 12:11 عصر

       [آرشيو شده ها]
    ليست کل يادداشتهاى وبلاگ

    >> بازديدهاي وبلاگ <<
    بازديد امروز: 13
    بازديد ديروز: 42
    کل بازديد :10138

    >>اوقات شرعي <<

    >> معرفى <<
    گفتمان مذهبي
    مدير وبلاگ : حق‌شناس[90]
    نويسندگان وبلاگ :
    حبيب[4]
    حسين[0]


    >> پيوندهاي روزانه <<

    >> لوگوى وبلاگ <<
    گفتمان مذهبي

    >> يادداشتهاى قبلى <<

    >> سايتهاى مفيد <<