گفتمان مذهبي
  • پست الکترونيک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • صفحه نخست
  • در ياهو
  • «3 ـ فاطمه(س) و دلدارى فرزندانش»

    کشتي پهلو گرفته گويى تقدير چنين بوده است که حضور دو روزه‌ى من در دنيا با غم و اندوه عجين شود، هر چه بود گذشت و هر چه مى‌بود مى‌گذشت.
    و من مى‌دانستم که تقدير چگونه رقم خورده است و مى‌دانستم که غم، نان خورشت هميشه‌ى من است و اندوه، همسايه‌ى ديوار به ديوار دل من.
    اما آمدم، آمدم تا دفتر زنان بى‌سرمشق نماند، آمدم تا قرآن مثال بيابد، تفسير پيدا کند، نمونه دهد، آمدم تا خلقت بى‌غايت نماند، بى‌مقصود نشود، بى‌هدف تلقى نگردد.
    من اگر نبودم، من و پدرم اگر نبوديم، من و شويم اگر نبوديم، من و شما نور چشمان و فرزندانم اگر نبوديم، اگر ما نبوديم، جهان آفريده نمى‌شد، خلقت شکل نمى‌گرفت، آفرينش تکوين نمى‌يافت، اين را خداوند جل و علا تصريح فرموده است.
    گريه نکنيد عزيزان من! شما از اين پس جاى گريستن بسيار داريد. بر هر کدام از شما مصيبت ها مى‌رود که جگر کوه را کباب مى‌کند و دل سنگ را آب.
    حسن جان! اين هنوز ابتداى مصيبت است، رود مصيبت از بستر حيات تو عبور مى‌کند.
    مظلوميت جامه‌اى است که پس از پدر قاعده‌ى تن تو مى‌شود. تو مظلوم مضاعف تاريخ مى‌شوى که مظلوميتت نيز در پرده‌ى استتار مى‌ماند.
    حسين جان! زود است براى گريستن تو! تو ديگر گريه نکن! تو خود دردانه‌ى اشک آفرينشى!
    عالم براى تو گريه مى‌کند، ماهيان دريا و مرغان آسمان در غم تو مى‌گريند. پيامبران همه پيش از تو در مصيبت تو گريسته‌اند و شهادت داده‌اند که روزى همانند روز تو نيست.
    بيا، از روى پاى من برخيز و سر بر سينه ام بگذار اما گريه نکن.
    گريه‌ى تو دل فرشتگان خدا را مى‌سوزاند و جگر رسول خدا را آتش مى‌زند.
    اکنون که زمان اندوه من نيست، زمان شادکامى‌من است، لحظه‌ى رهايى من است.
    گاه اندوه من آنزمان بود که بر زمين نازل شدم، آغاز دوره‌ى غمباز من آنگاه بود که نه چون آدم عليه السلام به اجبار و از سر گناه بلکه چون پدرم محمد (ص) به اختيار و از سر لطف و رحمت پروردگار، از بهشت هبوط کردم.
    مهبطم اگر چه مهبط وحى بود و منزلم اگر چه منزل جبرئيل و قرارگاهم اگر چه قرار گاه عزيزترين بنده‌ى خدا و خاتم پيامبران او.
    اگر چه آن دست ها که به استقبالم آمده بود، دستهاى برترين زنان عالم امکان بود، اگر چه اولين جامه‌هايى که در زمين بر تن کردم، جامه‌هاى بهشتى بود.
    اگر چه به اولين آبى که تن سپردم، زلال بى‌همانند کوثر بود، اگر چه... اما... اما محنت و مظلوميت نيز، از بدو تولد با من زاده شد، با من رشد کرد و در من تبلور يافت.
    من هنوز اولين روزهاى همنشينى با گهواره را تجربه مى‌کردم که آمد و رفت تازه مسلمانان زجر کشيده اما صبور و مقاوم به خانه مان آغاز شد. رفت و آمدى مؤمنانه اما هراسناک عاشقانه اما بيم زده، خالص و صميمى‌و شورانگيز اما ترسان و گريزان و مراقب.

    خدنگ اولين خبرهايى کهاز وراى گهواره مى‌گذشت و بر گوش جگر من مى‌نشست، شکنجه و آزار و اذيت مؤمنان نخستين بود.
    يک روز خبر سميه مى‌آمد، آن پيرزن زجر ديده اى که عمرى در عطش باران توحيد زيسته بود و با چشيدن اولين قطرات آن از ابردستهاى پيامبر، همه چيز خويش را فد کرد و جان خود را سپر ايمان خالص خود ساخت. آن ييرزن مؤمنى که سخت ترين شکنجه ها را بر تن رنجور و نحيف خويش هموار ساخت تا نداى حق پيامبر بى‌لبيک نماند.
    روز ديگر خبر ياسر مى‌آمد؛ «ياسر را مشرکان در بيابان سوزان و تفتيده حجاز خوابانده اند و سنگ هاى سخت و گران بر اندام او نهاده اند تا او دست از توحيد بردارد و در مقابل بتها سر بسايد.»
    يک روز خبر بلال مى‌آمد، روز ديگر عمار، روز ديگر... و من به وضوح مى‌ديدم که شکنجه ها و آسيب ها و لطمه ها نه فقط بر نو مسلمانان ايثارگر که بر پدرم رسول خدا وارد مى‌شود و او چه مى‌تواند بکند جز اين که هر روز بر اين مؤمنان محبوس بگذرد و آنان را به صبر و استوارى بيشتر دعوت کند. صَبْراً يا آلِ ياسِر، صَبْراً يا بِلال...
    و... بغض ها و اشک ها و گريه هاى خويش را به خانه بياورد.
    در تب و تاب شکنجه‌ى پيروان مؤمن و معدود بسوزد اما توان هيچ ممانعت و دفاعى نداشته باشد.
    خدا بيامرزد ابوطالب را و غريق رحمت کند حمزه را که اگر اين دو حامى‌با صلابت و قدرتمند نبودند، آنکه در بيابان سوزان، سنگ بر شکمش مى‌نشست پيامبر بود و آن بدن که آماج عمودها و نيزه ها قرار مى‌گرفت، بدن مبارک پيامبر بود، همچنانکه با وجود اين دو حامى‌موحد و استوار نيز آنکه شکنبه‌ى شتر بر سرش فرود مى‌آمد پيامبر بود و آنکه پايش به سنگ جهالت دشمنان مى‌آزرد، پيامبر بود ـ سلام خدا بر او ـ.
    من هنوز شيرخواره بودم که عرصه را بر پدرم و پيروان او تنگ تر کردند، زمينى را که به برکت او و به يمن خلقت او پديد آمده بود، نتوانستند بر او ببينند، او را، ما و مؤمنان او را به دره اى کوچاندند که خشکى و سختى و سوزندگى‌اش شهره‌ى طبيعت بود و زبانزد تاريخ شد.
    من اولين قدمهاى راه افتادنم را بر روى ريگ‌هاى سوزان شعب ابى طالب گذاشتم.
    و من بوضوح مى‌ديدم که سخت تر از آن تاولها که بر پاهاى کودکانه من مى‌نشست، زخمهايى بود که سينه‌ى فراخ پدرم رسول خدا را شرحه شرحه مى‌کرد و قلب عالمگير او را مى‌سوزاند.
    يکى مى‌آمد و لب هاى چون کوير، تفته و ترک خورده‌اش را به زحمت در مقابل پدرم مى‌گشود و مى‌گفت: آب.
    و پدرم بى‌آنکه هيچ کلامى‌بگويد چشمهاى محجوبش را به زير مى‌انداخت و اندکى فاصله‌ى ميان دندان هاى مبارکش را بيشتر مى‌کرد تا آن صحابى مؤمن، سنگ را در دهان او ببيند و ببيند که رسول خدا هم براى مقابله با آتش جگر سوز عطش، سنگ مى‌مکد.
    و آن ديگرى مچاله از فشار گرسنگى، کشان کشان خود را به پيامبر مى‌رساند و سلام و اسلام خود را تجديد مى‌کرد تا رسول خدا بداند که يارانش، محکم و استوار ايستاده اند و هيچ حادثه اى نمى‌تواند آنانا را به زمين ضعف بنشاند يا به پرتگاه کفر بکشاند و وقتى پدرم او را در آغوش تحسين مى‌فشرد، او تازه در مى‌يافت که رسول خدا هم در مقابل فشار گرسنگى، سنگ بر شکم خويش بسته است.
    همين خرمايى که مشتى‌اش انسانى را سير نمى‌کند آن زمان يک دانه‌اش در دهان چهل انسان مى‌گشت تا چهل مرد را در مرز ميان زندگى و مرگ ايستاده نگاه دارد.
    من شير آميخته به اندوه مادرم خديجه را در کوران و تلاطم اين دردهاى درهم پيچيده نوشيدم. سفره‌ى چشم اهل دره روزها و روزها منتظر مى‌ماند تا مگر محموله خوراکى از ميان چنگالهاى محاصره کنندگان شعب عبور کند و از لابلاى سنگ و کلوخ هاى دامنه، به سلامت بگذرد و چند روز قناعت آميز را پر کند.
    دوران شعب پيش از آنکه طابت زندانيان به سر آيد تمام شد، اما آنچه تمام نشد، آسيب ها و آزارهايى بود که بر جسم و جان پيامبر فرود مى‌آمد.
    اين بارهاى طاقت فرسا تا آن زمان که مادرم خديجه حيات داشت بسيار هموارتر مى‌نمود.
    وقتى پيامبر پا از درگاه خانه به درون مى‌گذاشت، ملاطفت ها، مهربانى ها، همدرديها و دلداريهاى خديجه آنچنان او را سبکبال مى‌کرد که پدرم حتى تا وقت وفات هم او را به ياد مى‌آورد و گهگاه در فراق او مى‌گريست.
    يادم نمى‌رود، يکبار عايشه از سر حسادت، نام مادرم را به تحقير برد و پدرم آنچنان بر او نهيب زد که عايشه، هيچ گاه ديگر جرات نکرد در حضور رسول الله، از خديجه بى‌احترام ياد کند.
    خبر رحلت مادر، براى من بسيار دردناک بود بخصوص که زخم شعب ابى طالب هنوز التيام نيافته بود و اندوه تنهايى پدرم کاستى نپذيرفته بود.
    من وقتى به يکباره جاى مادرم را در خانه، خالى يافتم سرآسيمه و آشفته موى به دامن پدر آويختم که:
    ـ مادرم کجاست؟!
    پدرم غم آلوده و مضطرب به من مى‌نگريست و هيچ نمى‌گفت، شايد هيچ لحنى که بتواند آن خبر جانسوز را در آن بريزد نمى‌يافت.
    جبرئيل از پس اين استيصال فرود آمد و به پدرم از جانب خدا پيام داد که «سلام مرا به فاطمه ام برسان و بگو که مادر تو را در قصرى از قصرهاى بهشت جاى داديم که از طلا و ياقوت سرخ فراهم آمده است و او را با مريم دختر عمران و آسيه همخانه ساختيم.»
    و من به يمن اين پيام خداوند، آرامش يافتم، خداوند، جل و علا را تقديس و تنزيه کردم و گفتم که سلام‌ها و سلامتى ها همه از اوست و تحيت‌ها همه به او بازمى‌گردد.
    کلام خدا اگر چه تسلاى دل من شد اما فقدان خديجه در کوران حوادث، چيزى نبود که براى پيامبر و من تحمل کردنى و تاب آوردنى باشد.
    دلدارى خديجه نبود اما تيرهاى تهمت و افترا و آسيب و ابتلاى پيامبر همچنان به شدت و قوت خود باقى بود. يک روز ديوانه‌اش مى‌خواندند، يک روز ساحرش لقب مى‌دادند. يک روز دروغگو و لافزن و عقب مانده‌اش مى‌ناميدند و هر روز به وسيله اى دل مبارک او را مى‌آزردند.
    البته اصل و ريشه پيامبر استوارتر و شاخه و برگش در آسمان گسترده تر از آن بود که عصيان‌ها و کفران‌ها و تهمت‌ها و اذيت‌ها بتواند خدشه و خللى در دعوت او پديد بياورد يا ملول و خسته‌اش کند و از پايش درآورد.
    او تا بدانجا در دعوت به هدايت ثبات مى‌ورزيد و از دل و جان مايه مى‌گذاشت که گاهى خدا به او فرمان توقف مى‌داد و او را به مواظبت از جسم و جانش ملزم مى‌نمود.
    آنچه دل پيامبر را مى‌آزرد، نه آزار دشمنان که جهالتشان بود، پيامبر نه از آنان، که بر آنان غمگين مى‌شد که چرا تا بدان پايه بر جهالت خويش، پاى مى‌فشرند، و پا از حصار کفر و شرک بيرون نمى‌گذارند، چرا در فضاى حيات بخش توحيد تنفس نمى‌کنند، چرا حلاوت و شيرينى عبوديت را نمى‌چشند.
    و در اين غمخوارى، مشارکتى که ابوطالب موحد و خديجه‌ى مهربان با او مى‌کردند از دست و دل هيچ ايثارگرى جز همين دو بر نمى‌آمد.
    وقتى ابوطالب و خديجه رفتند، وقتى ابوطالب و خديجه، هر دو در يکسال با پيامبر وداع کردند، پيامبر بسيار بيش از آنچه تصور مى‌کرد، تنها شد.
    و من اگر مى‌خواستم فقط دختر او باشم، بارى از دوش تنهايى از برنمى‌داشتم. پدرم با آنهمه مصيبت و سختى، نياز به مادر داشت، مادرى که پروانه وار گرد شمع وجود او بگردد و با بالهاى محبت و ايثار، اشکهايش را بسترد.
    و من تلاش کردم که براى پدرم ـ محبوب ترين خلق جهان ـ مادرى کنم و موفق شدم. پدرم مرد به مادرى قبول کرد و به لقب «اُمّ اَبيها» مفتخرم ساخت.
    و اين شايد يکى از شيرين ترين لقب هايى بود که خدا و پيامبرش به من داده بودند.
    اين لقب البته آسان به دست نيامد. پشت اين لقب، خون دلها خفته بود و تيمارها نهفته.
    هيچ کس نمى‌تواند عمق جراحت دل مرا بفهمد آنزمانى که من پدرم را پريشانحال و آشفته موى بر در گاه خانه مى‌يافتم يا آزرده پاى و آلوده لباس در آغوشش مى‌فشردم، يا مجروح و زخم خورده، تيمارش مى‌داشتم.
    هر سنگ نه بر پاى او که بر چشم من فرود مى‌آمد و هر زخم نه بر اندام او که بر جگر من مى‌نشست. با اين تفاوت عميق که دل او، دل پيامبر بود، عظيم و استوار و نلرزيدنى ودل من دل فاطمه بود، نازک و لطيف و شکستنى.
    شرايط آنقدر سخت و سخت تر شد که خداوند پيامبرش را دستور هجرت داد.
    مردمى‌که به خورشيد با نفرت مى‌نگرند، شايسته شب اند. مردمى‌که به سوى آفتاب، کلوخ پرتاب مى‌کنند، لايق ظلمت اند.
    خورشيد، طلوع کردنى است. ابرهاى سياه حتى اگر در آغاز مشرق کمين کنند، خورشيد، متين و بزرگوار از کنارشان خواهد گذشت و روشنى اش را به ارمغان جهانيان خواهد برد.
    پيامبر شبانه مى‌بايست از مکه هجرت مى‌کرد، در آن زمان که چهل کافر قداره بند دور تا دور خانه‌ى او را در محاصره داشتند و چهل شمشير خون آشام لحظه مى‌شمردند تا خون او را به تساوى ميان خويش، تقسيم کنند.
    پيامبر، ايثارگرى مى‌طلبيد تا در جاى خويش بخواباند و کفار را ناکام بگذارد. آن ايثار منش هيچکس جز پدر شما، على بن ابيطالب نمى‌تواسنت باشد، وقتى پيامبر به او اشارت فرمود و از او نظر خواست. او نپرسيد: من چه مى‌شوم؟ عرضه داشت:
    ـ شما به سلامت مى‌مانيد؟
    پيامبر فرمود: آرى، پسر عموى گرامى‌ام.
    و وقتى دل ما، از هول و اضطراب، قرار نداشت، على شيرين ترين خواب عمرش را آنشب به رختخواب پيامبر، هديه کرد و شان نزول آيتى ديگر از قرآن را بر افتخارات خويش افزود. ملائکه حيرت کردند و خدا مباهات ورزيد:
    «وَ منَ النّاس مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاء مَرْضاتِ اللَّه، وَاللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعباد.(1) و ميان مردم کسى هست که جانش را با رضاى خدا، تاخت مى‌زند و خدا دوستدار (اينگونه) بندگان است.»
    پيامبر بر دوش سلمان از ميان کفار چشم و دل کور عبور کرد و آنان نفهميدند.
    پرسيدند: چيست بر دوش تو؟
    سلمان راستگو گفت: پيامبر.
    آنان خنديدند و نفهميدند و به بستر پيامبر هجوم بردند.
    آنچه مى‌خواستند در رختخواب بود اما نمى‌دانستند. آنان جان پيامبر را مى‌خواستند و على، جان پيامبر بود. على آينه‌ى تمام نماى پيامبر بود، «انفسنا و انفسکم» در آن مباهله‌ى تاريخساز، شان على بود اما آنها که درکشان بدين پايه نمى‌رسيد و فقط جسم پيامبر را مى‌شناختند، خود را ناکام يافتند و خشمگين و زخم خورده بازگشتند، صداى سايش داندان هاى کينه جويشان در گوش شب طنين مى‌افکند اما دستشان از جهان کوتاه بود که جهان در غار ثور، رحل اقامتى سه روزه افکنده بود.
    دل مسلمانان از خلاصى پيامبر قرار و آرام يافت اما جسم و جان و خانمانشان نه. کفار و مشرکينى که پيامبر را دور از دسترس مى‌يافتند زهر خود را به جان مؤمنان و بستگان او مى‌ريختند.
    پيامبر او به مدينه وارد نشد. در قباء استقرار يافت و هر چه مؤمنين مدينه پاى فشردند، يک کلام فرمود: من به مدينه وارد نمى‌شوم مگر به همراه دو عزيزم على و فاطمه.
    و از آنجا به على بن ابيطالب پيام داد که به همراهى فاطمه ها به مدينه بيا، من همچنان چشم انتظار و استقبال، گشوده‌ى شما مى‌دارم.
    على بن ابيطالب بلافاصله از ما، سه فاطمه، من، فاطمه‌ى بنت اسد و فاطمه دختر زبير بن عبدالمطلب و تنى چند از زنان و ضعيفان کاروانى ساخت پس از اعلامى‌عمومى‌به سوى مدينه حرکت کرد.
    شب ها را در منازل بين راه به نماز و تهجد و عبادت مى‌پرداختيم و روزها را راه مى‌رفتيم. کفار و مشرکين که ازکف دادن پيامبر برايشان سنگين و گران تمام شده بود، بدشان نمى‌آمد که از ميانه‌ى راه بازمان گردانند و به گروگانمان بگيرند.
    هنوز تا مدينه بسيار مانده بود که اسوه غلام ابوسفيان راه را بر ما گرفت و گفت:
    ـ من فرستاده‌ى ابوسفيانم و مامورم که راه را بر شماببندم تا او خود، سر رسد.
    بدنهاى زنان کاروان چون بيد مى‌لرزيد و نگرانى و اضطراب بر دلهايشان چنگ مى‌انداخت، اما دل من به على و خداى على محکم بود.
    على مرتضى به صلابت کوه ايستاد و فرياد کشيد:
    ـ ما بايد به مدينه برويم، در راه رفتن به مدينه، من هر مانعى را از سر راه بر خواهم داشت، حتى اگر اين مانع، اسود، غلام ابوسفيان باشد، جان خود را بردار و راه خود را پيش گير.
    اسود تمکين نکرد، على مرتضى دوباره هشدار داد، موثر نيفتاد، سه باره او را بر جان خويش ترساند، سخت سرى کرد.
    حضرت، شمشير از نيام برکشيد. ـ در پى جنگى سخت ـ جسد او را بر جاى گذاشت و کاروان را دوباره حرکت داد.
    هنوز راه چندانى نپيموده بوديم که ابوسفيان، بر سر راه سبز شد. جسد اسود را در ميان راه ديده بود و چون مارى زخم خورده به خود مى‌پيچيد، نعره زد:
    ـ اى على! که غلام مرا کشته اى! به چه اجازه اى زنان خويشاوند مرا به مدينه مى‌برى؟
    على مرتضى، خونسرد، متين و استوار پاسخ فرمود:
    ـ با اجازه آنکس که اجازه‌ى من به دست اوست. تو هم از سرنوشت غلامت عبرت بگير و جانت را بردار و بگريز.
    ابوسفيان شمشير کشيد و على مرتضى آنقدر با او شمشير زد که او حياتش را در مخاطره ديد، مغموم و شکست خورده جانش را برداشت و گريخت.
    مردى به مردانگى على آفريده نشده است و شمشيرى به کارسازى شمشير او(2) خدا فقط مى‌داند که در خلقت او چه کرده است.
    وقتى بر پيامبر وارد شديم، بوى جبرئيل فضا را آکنده بود، آغوش پيامبر، هنوز بوى جبرئيل مى‌داد، بوى عرش، بوى وحى.
    پدرم، على را که در آغوش فشرد، فرمود:
    ـ پيش پاى شما جبرئيل اينجا بود.
    و به من خبر داد از عبادات شما در ميان راه و از مناجاتتان با خداى تعالى و از سختى ها و جنگ و گريزهايتان تا بدينجا... و اين آيات در شان شما نزول يافت:
    «آنان که ياد خدا مى‌کنند، ايستاده و نشسته و بر پهلو و در آفرينش اسمان و زمين انديشه مى‌کنند (و مى‌گويند:) خدايا! تو اينها را به عبث نيافريده اى، تو پاک و منزهى، ما را از عذاب جهنم، نگاه دار.
    خدايا! آن را که تو به جهنم فرود برى، خوار و ذليل کرده اى و ستمگران را هيچ ياورى نخواهد بود.
    خدايا! ما شنيديم که منادى ايمان نداد درمى‌داد که ايمان بياوريد به پروردگارتان و ايمان آورديم، خدايا ببخش گناههاى ما را و بپوشان بديهايمان را و در معيت خوبانمان بميران.
    خداوند! و آنچه را که بر پيامبرت وعده کرده اى بر ما ارزانى دار و در روز جزا خوارمان مکن که تو در وعده و پيمان خويش تخلف نمى‌کنى.
    پس خداوند استجابت کرد دعايشان را.
    من عمل هيچيک از زن و مرد اهل عمل شما را تباه نمى‌کنم... پس آنانکه هجرت کردند و از ديارشان رانده شدند و در راه من اذيت و آزار ديدند و تن به مقاتله سپردند بديهايشان را پاک مى‌کنيم و در بهشت هايى واردشان مى‌سازيم که از زير آن، نهرها روان است: پاداشى از سوى خدا، که در نزد خداست بهترين و ارزنده ترين پاداش‌ها.»(3)
    اين آيات به يکباره خستگى راه از تن هايمان سترد و خود بهترين پاداش شد براى آن سختى ها که در راه خدا کشيده بوديم.
    در ابتداى مدينه روزها و شب هاى آرامترى داشتيم، انصار، مؤمن و مهربان بودند و مهاجرين صبور و استوار.
    آرامش نسبى مدينه، فرصتى بود تا پدرتان مرا از پدرم رسول الله خواستگارى کند. در مقابل آن سختى ها و مصائب که اين دو پسر عم، پشت سر گذاشته بودند، آرامش مدينه مجالى مى‌نمود براى وصلت ما.
    هم اکنون پدرتان على مرتضى خواهد آمد، برخيزيد عزيزان من! بيش از اين بى‌تابى نکنيد. على خود از شنيدن خبر، چنان بى‌تاب شده است که ميان راه چند بار ردايش در پايش پيچيده است و او را به زمين افکنده است. نه فقط دل على که پاى على نيز با اين خبر لرزيده است، بى‌تاب‌ترش نکنيد، برخيزيد عزيزان من! بغض هايتان را فرو بخوريد، اشک هايتان را بستريد و على را تسلى دهيد... سلام الله عليه...
    ـــــــــــــــــــــ
    1. سوره بقره، آيه 207
    2. لاسَيْفَ إلّا ذُوالفَقار وَلافَتى إلّا عَلي.
    3. آيه 190 تا 19۵ سوره آل عمران ـ نمونه بينات در شان نزول آيات ص172و173 و کتاب کشف الغمة في معرفة الأئمة ص۵39.



    حق‌شناس ::: جمعه 10/3/1387::: ساعت 9:0 صبح

    ليست کل يادداشتهاى وبلاگ

    >> بازديدهاي وبلاگ <<
    بازديد امروز: 15
    بازديد ديروز: 42
    کل بازديد :10140

    >>اوقات شرعي <<

    >> معرفى <<
    گفتمان مذهبي
    مدير وبلاگ : حق‌شناس[90]
    نويسندگان وبلاگ :
    حبيب[4]
    حسين[0]


    >> پيوندهاي روزانه <<

    >> لوگوى وبلاگ <<
    گفتمان مذهبي

    >> يادداشتهاى قبلى <<

    >> سايتهاى مفيد <<

    >> لينک دوستان <<

    >>اشتراک در خبرنامه<<

    نام:

    ايميل: