مادر! اگر چه تو در زمان حيات پيامبر هم سختى بسيار کشيدى، اما در مقايسه با ظلمت بعد از وفات، آن روزها، روزهاى خوشى و خوبى و روشنى بود.
اگر چه تو و پدرم پا به پاى پيامبر، آسيب ديديد، شکنجه شديد و رنج برديد، اما چشمتان مدام بر پرچم اسلام بود که لحظه به لحظه بالاتر مىرفت و سايهاش نفس به نفس گستردهتر مىشد.
اگر چه روزها و شب ها مىگذشت و کمترين خوراک موسوم، يک لقمه نان جو هم به دهانتان نمىرسيد و پوستتان بيش از بيش به استخوان مىچسبيد، اما رشد اسلام را به چشم مىديديد و مىديديد که کودک اسلام، استخوان مىترکاند، مىبالد و خون در رگهايش جريان مىيابد.
اگر چه سالها و سالها زير اندازتان، رختخوابتان، سفرهى شترتان و همهى دارايىتان يک تکه پوست گوسفند دبّاغى شده بود که همه کار مىکرد.
اگر چه زندگىتان سراسر جنگ و دفاع بود و هنوز پدر از جنگى نيامده، عرق از تن نسترده و خون از شمشير نشسته راهى جنگى ديگر مىشد و جبهه اى ديگر را رهبرى مىکرد.
اما دلخوشى تان به اين بود که پيامبر هست و ابرهاى تيرهى جهل و کفر با سر پنجههاى نورانى شما کنار مىرود و لحظه به لحظه خورشيد اسلام نمايانتر مىشود.
مگر خود من در سال جنگ خندق به دنيا نيامدم؟!
مگر سختى حاکم نبود؟ مگر مشقت دامن نگسترده بود؟ مگر رنج پلاس خود را نگشوده بود؟
چرا، ولى يک جملهى افتخار آفرين پيامبر همهى سختى ها را مىزدود.
ــ ضَرْبَةُ عَلىّ يَوْمَ الْخَنْدق اَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلين.(1)
آرى امروز روز اندوه است، آن روزها، ايام شادکامى بود.
پيامبر دستهاى ما را مىگرفت، من و حسين پا بر پاى پيامبر مىگذاشتيم و بعد زانوان او و بعد رانهاى او و بعد شکم او و بعد سينهى او و او مرتب مىگفت:
ـ بالاتر بياييد نور چشمان من. من بالاتر بياييد.
و بعد لبش را بر لبهاى ما مىگذاشت، حلاوت دهانش را به کام ما مىريخت و مدام مىگفت:
ـ خدايا! چقدر من اين حسن و حسين را دوست دارم.
ما را بر پشت خود مىنشاند، چهار دست و پا بر روى زمين راه مىرفت و مىگفت:
ـ چه مرکب خوبى و چه سوارکاران خوبى!
گاهى که مرا در کوچه مىديد، من از دستش به بازى مىگريختم و او تا مرا نمىگرفت، آرام نمىگرفت، دستى به زير چانهام و دستى به پشت سرم و لبهايش را بر لبهايم مىفشرد:
ـ واى که من چقدر اين حسين را دوست دارم.
من و حسن را به کشتى وا مىداشت و حسن را بر عليه من تشويق و تشجيع مىکرد.
تو گفتى:
ـ پدرجان! بزرگتر را بر عليه کوچکتر تشويق مىکنى؟
او غنچه لبهايش به خنده گشوده شد و فرمود:
ـ جبرئيل آن سوىتر ايستاده است و حسين را تشويق مىکند، حسن بىمشوّق مانده است.
به مسجد مىرفتيم، پيامبر را در سجده مىيافتيم، به بازى بر پشتش مىنشستيم، انگار که عرش را طى مىکنيم و او آنقدر در سجود مىماند و مأمومين را نگاه مىداشت، تا ما خود پايين مىآمديم.
مأمومين پس از نماز مىپرسيدند:
ـ در حالت سجود، جبرئيل آمده بود؟ وحى نازل مىشد؟
ـ محبوب تر از جبرئيل، شيرينتر از وحى.
پيامبر بر منبر بود، راه پيش پاى ما خود به خود بازمىشد، از منبر بالا مىرفتيم و به گردن پيامبر مىآويختيم. آنچنانکه برق خلخالهاى پايمان را حتى تهنشينهاى مسجد مىديدند.
و پيامبر بهانهاى مىيافت و مکرر تاکيد مىکرد:
ـ من اين خاندان را دوست دارم، هر که اينان را دوست بدارد، دوست من است و هر که اينان را بيازارد، دشمن من.
من و حسن و تو و پدر رفته بوديم به خانهى پيامبر، بر در خانه ايستاده بوديم که پيامبر از در درآمد و در منظر همگان عباى خيبرىاش را بر سر ما سايبان کرد و فرمود:
ـ من با دشمنان شما در جنگم و با دوستان شما در صلح.
آن روزها، روزهاى خوشى بود مادر! کسى آن روزها را ناخوش مىانگارد که اين روزها را نديده باشد.
پيامبر هميشه از پدرمان بسيار سخن گفته بود، روزى نبود که پيامبر پنجرهاى تازه را رو به آفتاب على نگشايد.
يک روز در ملأ عام به پدر مىفرمود:
يا عَلي! حُبُّکَ ايمانَ وَبُغْضُکَ نِفاق.(2)
اى على! دوستى تو ايمان است و دشمنى با تو نفاق.
روز ديگر در منظر عموم پدر را مخاطب مىساخت:
ـ يا عَلي اَنْتَ صِراطُ الْمُسْتَقيم.(3)
اى على صراط مستقيم تويى.
ـ يا عَلي اِنَّ الْحَقَ مَعَکَ وَالْحَقِّ عَلى لِسانِکَ وَفي قَلْبِکَ وَ بَيْنَ عَيْنَيْکَ.(۴)
اى على! حق هميشه با توست، بر زبان توست، در قلب توست و بين ديدگان توست.
روز ديگر در پيش چشم همگان به پدر مىفرمود:
ـ يا عَلي اَنْتَ بِمَنْزِلَةِ الْکَعْبَه.(۵)
ـ اى على! تو به خانهى خدا مىمانى، تو همشان کعبه اى.
ـ يا علي أنتَ قَسيمُ الجنة والنّار.
اى على! تو قسمت کننده بهشت و جهنمى. بهشتيان و جهنميان به اشارهى تو معلوم مىشوند.
گاه ديگرى که پدر بود يا نبود، به مردم مىفرمود:
ـ حِزْبُ عليٍّ حِزْبُ اللَّه وَحِزْبُ اَعْدائِه حِزْبُ الشَّيْطان.(۶)
حزب على حزب الله است و حزب دشمنان او حزب شيطان.
ـ عَليُّ حَبْلُ اللَّهِ الْمَتين.(7)
على ريسمان محکم الهى است.
ـ عَليٌ رايَتُ الْهُدى.(8)
ـ على پرچم هدايت است.
اينها پرچم هاى افتخارى بود که يکى پس از ديگرى به دست مبارک پيامبر بر بام خانه مان نصب مىشد.
اما پيامبر باز هم مىهراسيد، پيامبر در همه عمرش فقط از يک چيز مىترسيد و آن اين بود که پس از مرگش آتشى بيايد و بخواهد اين پرچمها را بسوزاند.
و غدير برکه اى بود که پيامبر مىخواست آتش هاى پيشى بينى را با آن خاموش کند.
و حُجفه، جايى بود که خدا مىخواست به مردم بفهماند که دين بىرهبرى معصوم ناقص است و اسلام بىولايت على اسلام نيست.
وقتى پيامبر، روشن و آشکار، تاکيد کرد:
ـ هر که دل به نبوت من سپرده است، پس از من بايد به ولايت على بسپارد.
ـ هر که به دست من مسلمان شده است بداند که پس از من اسلام در دست على است.
پرچم رهبرى و ولايت از اين پس، به على سپرده مىشود.
خداوند به او فرمود:
ـ اگر اين را نگفته بودى، پيام مرا به خلايق نرسانده بودى و نبوت را به پايان نبرده بودى.
و خداوند وقتى تکليف ولايت و خلافت، پس از پيامبر را روشن کرد به مردم فرمود:
ـ امروز دين شما را کامل کردم، نعمت را بر شما تمام کردم و از اسلامتان راضى شدم.
مادر! آن روزها اگر چه سخت بود اما پدر بر بالاى دستهاى پيامبر بود و تو بر روى ديدگانش.
اولين ابرهاى تيره، زمانى آشکار شد که پيامبر در بستر ارتحال افتاد.
ـ هر کس حقى بر ذمهى من دارد يا بگيرد و يا حلال کند. من اين را از شما مىخواهم تا در ديدار با خداوند آسوده خاطر باشم. تکرار مىکنم، من عازم ديار باقىام. اگر کسى را آزاده ام، اگر به کسى بدهکارم، اگر حق کسى بر عهدهى من است، برخيزد و بستاند.
ـ يا رسول الله! من سه درهم از شما طبکارم.
ـ اى فضل! بيا سه درهم به اين مرد بده.
ـ يا رسول الله من سه درهم در مال خدا خيانت کردهام.
ـ چرا چنين کردى برادر؟
ـ به آن نيازمند بودم.
ـ اى فضل! برخيز و سه درهم از اين مرد بستان.
ـ يا رسول الله! زمانى تازيانهاى که بر شتر مىنواختيد، به سهو بر شکم من اصابت کرد.
ـ اى فضل! برو آن تازيانه را بياور تا اين مرد قصاص کند.
ـ يا رسول الله! شکم من آن زمان که به تازيانهى شما خورد، عريان بود، بايد شما هم...
ـ بيا برادرم! اين هم شکم عريان من. حق خود را بستان.
ـ اى واى. بريده باد دستى که بخواهد تن مبارک پيامبررا بيازارد. مىخواستم يک بار ديگر ـ شايد بار آخر ـ اندام مقدّستان را زيارت کنم. مىخواستم سر و چشم و لبهايم را با زلال نبوّت، متبرّک کنم. مىخواستم تنها کسى باشم که در اين زمان، بوسه بر خورشيد مىزنم.
ـ خدا تو را بيامرزد، پس هيچکس ديگر حقى بر گردن من ندارد، من با خيال آسوده عزيمت کنم؟
مسجد غرق ضجّه شد و همه، عزيمت پيامبر را ماتم گرفتند، اما فرداى آن روز، هنوز پيامبر زنده بود که نماز را به ابوبکر اقتدا کردند.
ـ ابوبکر را گفته بودم با اسامه برود، چرا اينجا مانده است؟
پيامبر مىدانست که چرا بايد او را روانه کند و هم مىدانست که او چرا نرفته است؟ براى چه مانده است.
عايشه به کرّات آمده بود و گفته بود:
ـ اجازه بدهيد پدرم ابوبکر جاى شما نماز بخواند.
و چند بار هم حفصه را واسطه کرده بود و پيامبر هر بار «نه» گفته بود و دست آخر تشر زده بود:
«اِنَّکُنَّ لاَنْتُنَّ صَواحِبُ يُوسُف»
شما همانند زنان يوسفايد.
با اين عتابهاى سخت باز هم ابوبکر هم اکنون در محراب ايستاده بود.
ـ علىجان! بيا زير بغل مرا بگير و تا مسجد ببر.
پيامبر با آن حال نزار به مسجد درآمد.(9) ابوبکر را در ميانهى نماز کنار زد و خود در محراب ايستاد، نه، نتوانست بايستد، نشست و نماز را ـ صلاة المضطرّين ـ نشسته خواند.
بعد پيامبر، پدرم على را احضار کرد تا آخرين وصاياى خويش را با او بگويد. عايشه و حفصه با شنيدن اين کلام به دنبال پدران خويش، ابوبکر و عمر فرستادند و پيامبر با ديدن آندو چهره درهم کشيد و گفت:
ـ فَاِنْ تَکُ لي حاجَة اَبْعَثُ اِلَيْکَمْ.(10)
اگر نيازى به شما بود، خبرتان مىکنم.
مادر! اولين ابرهاى تيرهى فتنه، زمانى آشکار شد که پيامبر در بستر ارتحال افتاد.
پيامبر فرمان داد:
ـ کاغذى بياوريد که رهنماى مکتوبى برايتان بگذارم تا پس از من گمراه نشويد.
معلوم بود که پيامبر در چه مورد مىخواهد سند بگذارد، عمر ممانعت کرد و کاش فقط ممانعت مىکرد، فرياد زد:
ـ اِنّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرْ. وحَسْبُنا کِتاب اللَّه.(11)
ـ اين مرد هذيان مىگويد. و کتاب خدا براى ما کافى است.
پدرت را مىگفت، جدّمان را، پيامبر را.
داغت تازه مىشود، اما اين نسبت را به کسى مىداد که وحى مطلق بود، خدا دربارهى او تصريح کرده بود:
ـ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، اِنْ هُوَ اِلّا وَحْيٌ يوُحى.
پيامبر جز به زبان وحى سخن نمىگويد، جز به دستور خدا حرف نمىزند و جز حرف خدا را منتقل نمىکند.
پيامبر به شنيدن اين حرف، دلش شکست و اشک در چشمانش نشست ولى ماجرا را پى نگرفت.
«پنجهى انکارى که مىتواند حنجرهى وحى را بفشرد، کاغذ را بهتر مىتواند مچاله کند.»
مادر نگو که «مصيبتى چون مصيبت تو نيست.»
«لا يَوْمَ کَيَوْمُکَ يا اَباعَبْدِاللَّه.»
قصهى مصيبت من اگر چه در عاشورا به اوج مىرسد اما از اينجا آغاز مىشود.
آن خطى که در عاشورا مقابل من قرار مىگيرد، آغاز انشعابش از اينجاست.
پيامبر در گوشت چيزى گفت که چون ابر بهارى گريستى و چيز ديگرى گفت که چون غنچه سحرى شکفته شدى.
از خبر قطعى ارتحالش غم عالم بر دل تو نشست و خبر رفتن خودت، دلت را تسکين بخشيد.
آرى، شهادتت، مصيبتهاى تو را تمام مىکند، اما مصيبتهاى تازهاى مىآفريند، آرى تو آسوده مىشوى، اما بال ديگر ما نيز کنده مىشود.
پس از پيامبر و تو، اسلام ديگر قدرت بال گشادن نمىيابد.
پيامبر با شنيدن آن نافرمانى، دستور داد اتاق را خلوت کنند. همه جز اهل بيت بروند.
تو و پدر مانديد، من، حسن و زينب و ام کلثوم.
به ام سلمه هم فرمان داد که بر در اتاق بايستد تا کسى داخل نشود.
به پدر فرمود: علىجان! نزديکتر بيا، نزديکتر.
بعد دست تو و پدر را گرفت و بر سينهى خود نهاد. انگار دستهاى شما مرهم غمهاى تمام عالم بود. خواست سخن بگويد اما گريه مجالش نداد.
تو هم گريستى و پدر هم گريست و ما کودکان هم، همه شيون کرديم.
تو گفتى:
ـ اى رسول خدا! اى پدر! اى پيامبر! گريهات قلبم را تکه تکه مىکند و جگرم را مىسوزاند.
اى سرور و سالار انبياء! اى امين پروردگار! اى رسول حق! اى حبيب و پيامبر خدا. پس از تو با فرزندانت چه خواهند کرد؟ چه ذلتى پس از تو بر ما فرود خواهد آمد؟
پس از تو چه کسى مىتواند براى على برادر و براى دين تو ياور باشد؟
و حى خدا پس از تو چه خواهد شد؟
و باز هم گريستى آنچنان که گريه شانههايت را مىلرزاند و لباسهايت را تَر مىکرد.
خود را بىاختيار به روى پدر انداختى و او را پيوسته بوسيدى، سر و رو و چشم و دست و دهان و محاسن. انگار مىخواستى پيش از رفتنش بيشترين يادگار بوسه را با خود داشته باشى.
اشکهاى تو و پيامبر به هم مىآميخت و پيامبر هى سختتر تو را در آغوش مىفشرد.
پدر هم بىتاب شده بود و ما کودکان بىتابتر.
همه مىخواستيم از گلى که تا لحظه هاى ديگر از پيش ما مىرفت، بيشترين رايحه را استشمام کنيم.
هيچکدام به خود نبوديم، پدر که مظهر وقار و متانت است خود را به روى پيامبر انداخته بود و هق هق گريه تمام بدنش را مىلرزاند، انگار کوهى به لرزه درآمده بود.
پيامبر دست تو را در دست پدر نهاد و به پدر فرمود:
ـ برادرم! اى ابوالحسن! اين امانت خدا و رسول خداست در دست تو. اين امانت را خوب حفظ کن. اى على! والله که اين دختر سالار زنان بهشت است.
دستهاى منزلت مريم کبرى به پاى او نمىرسد.
علىجان! سوگند به خدا من به اين مقام و مرتبت نرسيدم مگر که آنچه براى خود از خدا خواستم، براى او هم خواستم و خدا عنايت فرمود.
علىجان! فاطمه هر چه بگويد، کلام من است، کلام وحى است، کلام جبرئيل است.
علىجان! رضاى من و خدا و ملائک در گروى رضاى فاطمه است.
واى بر کسى که به دخترم فاطمه ستم کند، واى بر کسى که حرمت او را بشکند، واى بر کسى که حق او را ضايع کند.
و بعد به کرات سر و روى تو را بوسيد و فرمود: پدرت فداى تو فاطمه جان.
انگار پيامبر به روشنى مىديد که چه بر سر دخترش مىآيد، و با اهل بيتش چگونه رفتار مىشود.
نه فقط چشم و رو و محاسن که ملحفهى پيامبر نيز تماماً از اشک، تر شده بود.
من و حسن بىتاب خود را به روى پاهاى پيامبر انداختيم و با اشکهايمان پاهايش را شستشو کرديم و آنها را به کرّات بوئيديم و بوسيديم و در آغوش فشرديم.
پدر خواست به رعايت حال پيامبر ما را از روى او بردارد، اما پيامبر نگذاشت:
ـ رهايشان کن، بگذار مرا ببويند، بگذار من ببويمشان، بگذار آخرين بهرههايمان را از هم بگيريم، آخرين ديدارهايمان را بکنيم.
پس از اين بر اين دو سختى بسيار خواهد رسيد و مصيبت و حادثه، احاطهشان خواهد کرد.
خدا لعنت کند ستمگران بر خاندان مرا.
خدايا! اين دو را از اين پس به تو مىسپارم و به مؤمنان صالحت.
تنها زبانى که در آن لحظه به کار مىآمد، اشک بود که بىوقفه مىآمد و چون شمع آبمان مىکرد.
على، عمود استوار حياتمان بر پا ايستاد و در عين حال که خود در طوفان اين حادثه مىلرزيد، دعا کرد:
ـ خدا اجرتان را در مصيبت فقدان پيامبرتان زياده گرداند، خداى متعال رسول گرامىاش را با خود برد.
فغان همه مان به آسمان بلند شد. تو دائم مىگفتى:
ـ يا ابتاه! يا ابتاه!
و ما فرياد مىزديم:
ـ يا جَدّاه! يا جَدّاه!
و پدر که اسوهى صبورى بود، اشک مىريخت و زمزمه مىکرد:
ـ يا رَسول اللَّه! يا خَيْرَ خَلْق اللَّه!
پدر به غسل و حنوط و کفن مشغول شد، تو که مىدانستى چه خورشيدى رفته است و چه ظلمتى در راه است، فقط گريه مىکردى. ما که سوز موذى سرماى بيرون از لاى درهاى بسته، تنهايمان را مىگزيد و از وقايعى شوم خبرمان مىداد، فغان و شيون مىکرديم.
در خانه، پيکر مبارک برترين خلق جهان بر روى زمين بود و در بيرون خانه هاى وهوى جنگ قدرت بر آسمان.
و معلوم نبود آنچه بيشتر جگر تو را مىسوزاند حادثهى درون خانه بود يا حوادث بيرون خانه، يا هر دو.
هر چه بود حق با تو بود در گريستن. آنچه پيامبر، پدر و تو و همهى مؤمنان خالص از ابتداى تولد اسلام، رشته بوديد، در بيرون در پنبه مىشد.
ولى من نمىدانم اکنون در کدام مصيبت گريه کنم، در مصيبت غربت اسلام؟ مظلوميت پدر؟ رحلت پيامبر؟ يا شهادت تو؟
اين مرثيهى تو در سوگ پيامبر، هيچگاه از خاطرم نمىرود:
قُلَّ صَبْري وَبانَ عَنّي عَزائي
بَعْدَ فَقْدي لِخاتَمِ الاَنْبِياء
عَيْن يا عَيْنُ اسْکَبي الدّمع سحا
وَيْکَ لا تَبْخلي بِفَيْضِ الدِماء
يا رَسُول اللَّه يا خِيرة اللَّه
وکَهْفِ الْاَيتامِ والضُّعَفاء
لَوْ تَرىَ الْمَنْبَرُ الذّي کُنْتَ تَعْلوُه
عَلاه الظَلّام بَعْدَ الضياء
يا اِلهي عَجِّلْ وَفاتي سَريعاً
قَدْ بَغضْتُ الْحَياة يا مولائي.(12)
ـــــــــــــــــ
1. يک ضربهى على در روز خندق برتر از عبادت جن و انس است.
2. نور الابصارـ ص72.
3. ينايبع الموّده: ص133
۴. مفتاح النجاة: ص۶۶.
۵.کنوز الحقائق: ص188. در روايت ديگرى آمده است: مِثْلُکَ مِثْلُ الْکَعْبَه تُطافُ وَلا تَطُوف: شأن تو ـ چون کعبه ـ شأن طوافشونده است نه طوافکننده.
۶. ينابيع الموّدة: ص۵۵.
7. ينابيع المودّه: ص۴۴۵.
8. حلية الاولياءـ ج1 ص۶۶.
9. صحيح بخارى ـ ج1.
10. طبرى ـ ج3 ـ ص19۵.
11. اِنّ رسولّ اللَّه قَدْ غَلَبُه الْوَجْع ـ اَوْ يَهْجُرْ ـ وَ عِنْدَکُمُ الْقُرْآن وَحَسْبُنا کِتّاب اللَّه (اين ماجرا را صحيح بخارى در پنج مورد آورده است.)
12. در فقدان خاتم الانبياء صبرم کم شده است و عزايم نمايان. اى ديده، بارانِ اشک فرو ريز و از اشک خونين دريغ نکن. اى فرستادهى خدا و برگزيدهى حق و اى پناهگاه يتيمان و ضعيفان. اگر مىديدى منبرى که تو بر بام آن مىنشستى، از پس روشنىها، در چه ظلمتى فرورفته و چه تيرگى غريبى آن را فراگرفته. اى خداى من! مولاى من! مرگم را برسان که من با زندگى قهر کردهام. [ بيت الاحزان].
[31/4/1387- 3:55 ع] بررسى ادله خلافت ابوبکر
[26/3/1387- 4:8 ع] پاسخ دکتر عصام العماد به برخي شبهات
[22/3/1387- 5:33 ع] کشتى پهلو گرفته8 ـ زمزمه زينب با مادر و حکايتش از سقيفه
[21/3/1387- 7:0 ص] اعتراف عامّه به وفات حضرت زهرا(س) با عدم رضايت از شيخين
[19/3/1387- 3:25 ع] اگر شيخين از ظلم خود به حضرت فاطمه(عليهاالسّلام) توبه کردند...
[14/3/1387- 5:49 ع] دنياى اسلام بدون وهابىها
[12/3/1387- 1:34 ع] افسانه نيست!
[12/3/1387- 1:2 ع] آيا پاره تن رسول خدا (ص) اولى به مراعات نبود؟!
[29/2/1387- 5:55 ع] اهانت به حضرت علي و فاطمه زهرا(ع) در نماز جمعه اهل سنت زاهدان
[26/2/1387- 12:11 ع] ما بوديم که نگذاشتيم حق به اهلش برسد!
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 42
کل بازديد :10140
انديشمند لبنانى: امام خمينى رفت اما انديشه او تا ابد زنده است [15]
بيانه 22 وهابى عليه ايران و حزب الله [18]
افتخار ميکنم عضو «حزب ولايت فقيه» باشم [18]
نصرالله به آرامش در گفتار معروف است [25]
محاصره شيعيان پاکستاني 7 ماهه شد [24]
جسارت معلم وهابى در عربستان به حضرت زهرا (س) [26]
شهادت پنج جوان ديگر شيعه در کويته پاکستان [22]
انتقاد شديد هيکل از اعراب [20]
عثمان را الگو قرار بده وکنارهگيرى مکن [31]
مظلومنمايى 14مارس و معرکهگردانى العربيه [29]
حمله به يک رييس جمهور عربى به اتهام شيعه شدن؟! [44]
پاسخ به فتنه با سرعت فيبر نورى [28]
نوروز در روايات شيعه و در کتاب جاحظ [19]
نوروز در روايات اسلامى [18]
[آرشيو(133)]
رهيافتگان به مکتب اهل بيت [3]
امامت و خلافت [11]
پرسش و پاسخ [9]
وهابيت رو به افول [28]
مکتب اهل بيت [15]
اهل سنت و اعتقاداتشان
اخبار و مناسبتها [4]
کجاييد اي شهيدان خدايي
حزب اللهي مدرنيته
عاشقان على و فاطمه
زورخانه بابا علي
دنياى جوانى
ياران
شميم
فدايى سيد على
بشنو اين نى
نمازخانه بوستان بهاره
دم مسيحايى
پرتو
حسين جان
شهيد امر به معروف زوبوني
کوثر
سجاده اي پر از ياس
esperance
manna
وبلاگ ايران اسلام
14 معصوم
کبوترانه
کوثر بيکرانه
لـعل سلسبيل
مشاوره
جمهوريت
دختري در راه آفتاب
احاديث
کوثر
بهارستانه
اهل سنت واقعى
با من حرف بزن
موسسه فرهنگي وصال شهدا
نقد وهابيت
همگرایی شیعه و اهل سنت
نيلوفرآبى
هيأت پيام آوران عاشورا
ليست وبلاگهاى به روز شده
دهه فجر
نسيم رضوان
وبلاگ خونه دانشجويي تاکستان
کوچهام مهتابى است
سلام شيعه
کوچه ام آفتابي که نيست هيچ مهتابي هم نيست و شايد اصلاً کوچه نيست
روح .راه .ارامش
نام: | |
ايميل: | |






















