گفتمان مذهبي
  • پست الکترونيک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • صفحه نخست
  • در ياهو
  • «7 ـ درد دل فاطمه(س) با پدر»

    کشتي پهلو گرفته

    وا اَبَتاه! واصَفّياه! وامُحَمَّداه! وا اَبَالْقاسِماه! وارَبيعَ الاَرامل والْيتامى...
    ... رَفَعْتَ قُوَتّي وَخانَنَي جَلدي وَ شَمَتْ بي عَدُّوي وَالْکَمَدُ قاتِلي. يا اَبَتاه! بَقيتُ واللَّه وَحيدة وَحيرانة فَريدة فَقَدِ انْخَمَد صَوْتي! وَانْقَطَعَ ظَهْري وَتَنَغَّصَ عَيْشي وَتَکَدَّرَ دَهْري ...
    پدرجان! قبله و محراب پس از تو چه خواهد شد؟
    بابا! چه کسى به داد دختر عزيز مرده‌ات خواهد رسيد؟ پدرجان! توانم رفته است، شکيبايى‌ام تمام شده است.
    دشمن شاد شده‌ام پدر! دشمن به شماتتم ايستاده است.
    و رنج و اندوهى کشنده، کمر به قتلم بسته است.
    پدرجان! يکه و تنها مانده‌ام و در کار خود حيران و سرگردان.
    پدرجان! صدايم ته افتاده است و پشتم شکسته است و زندگى‌ام در هم ريخته است و روزگارم سياه شده است.
    پدرجان! پس از تو در اين وحشت فراگير، مونسى نمى‌يابم.
    کسى نيست که گريه‌ام را آرام کند و ياور اين ضعف و درماندگى‌ام شود.
    پدرجان! پس از اين قرآن محکم و مهبط جبرئيل و مکان ميکائيل غريب شد.
    پدرجان! پس از تو زمانه ميل به ادبار يافت، دنيا دگرگون شد و درهاى پشت سرم قفل خورد.
    پدرجان! بعد از تو دنيا نفرت برانگيز است و تا نفسم قطع نشود، گريه‌ام برتو قطع نمى‌شود.
    پدرجان! نه شوق مرا نسبت به تو پايانى است و نه در فراق تو حزنم را انجامى.
    پدرجان! گذشت زمان و حائل خاک، اندوهم را کم و کهنه نمى‌کند، هر لحظه زخم فراق تو تازه است و غم دورى تو نو، به خدا که قلب من عاشقى سرسخت است.
    اين غم غمى است که هر روز زيادتر مى‌شود و هيچ‌گاه از ميان نمى‌رود.
    اين فاجعه هميشه بر من گران است و اين گريه هميشه تازه است و آسايش براى هميشه رخت بربسته است. آن دلى که بتواند در عزا و مصيبت تو صبور باشد، به حق دلى پر طاقت است.
    پدرجان! با رفتن تو نور از دنيا رفته است و گلهاى دنيا پژمرده شده‌اند.
    پدرجان! اندوه فراق تو تا قيامت خوراک من است.
    پدرجان! تو که رفتى انگار حلم و اغماض هم از وجود من دور شد.
    پدرجان! يتيمان و بيوه زنان پس از تو که را دارند؟
    پدرجان! اين امت پس از تو تا قيامت به که دلخوش باشد؟
    پدرجان! بعد از تو ما درمانده شديم.
    پدرجان! بعد از تو مردم از ما روى برگرداندند.

    پدرجان! ما بواسطه‌ى تو محترم بوديم در ميان مردم و نه اينچنين خوار و درمانده.
    پدرجان! چه اشکى است که در فراق تو ريخته نمى‌شود؟
    و چه حزنى است که پس از تو استمرار نمى‌يابد؟
    پدرجان! بعد از تو کدام مژه با خواب آشنا مى‌شود.
    تو بهار دين بودى و نور انبياء.
    در شگفتم که چرا کوهها در غم تو از هم نمى‌پاشند و درياها در خويش فرو نمى‌روند. و زمين به لرزه در نمى‌آيد.
    پدرجان! من اينک آماج تيرهاى سنگين مصيبت شده‌ام.
    مصيبتى که کم نبود، کوچک نبود، ساده نبود، تحمل کردنى نبود.
    مصيبت طاقت سوزى که آمد و آمد و در خانه مرا کوبيد.
    پدرجان! مصيبتى که اشک فرشتگان خدا را درآورد.
    و افلاک را از حرکت بازداشت.
    پدرجان! پس از تو منبرت را وحشت فراگرفته است.
    و محرابت از مناجات تهى شده است.
    اما قبر تو خوشحال است که چون تويى را در خويش جا داده است.
    و بهشت در پوست خود نمى‌گنجد که هميشه مشتاق تو و دعاى تو و نماز تو بوده است.
    پدرجان! هر جا که نور حضور تو دامن گسترده بود، اکنون غرق در تاريکى است.
    پدرجان! اين مصيبت مصيبتى است که فقط با رسيدن به تو التيام مى‌يابد.
    پدرجان! آن على، آن ابوالحسنى که محل اعتماد و اطمينان تو بود، پدر حسن و حسين تو بود، برادر تو بود، نزديکترين ياور و بهترين دوست تو بود، همان که در کوچکى در دامنت پرورده بودى و در بزرگى برادرش خوانده بودى.
    همان که شيرين‌ترين همدل و همدم و همراه تو بود.
    همان که اولين مومن، مهاجر و بهترين ياور تو بود.
    او اکنون سخت تنها شده است و در مصيبت جانکاه عزيز از دست رفته‌اش بى تاب است.
    آرى پدرجان! مصيبت، مصيبت از دست دادن عزيز، ما را احاطه کرده است، اشک و آه، قاتل ما شده است و اندوه، گريبانمان را سخت چسبيده است.
    چه کنم پدر؟
    صبرم در سوگ تو کم شده است و تسلّى از من فاصله گرفته است.
    چشم! اى چشم! ببار. واى بر تو اگر از بارش خون دريغ کنى.
    اى رسول و برگزيده ى حق! اى پناهگاه يتيمان و ضعيفان.
    کوهها و وحوش و پرندگان و زمين همه به تبع آسمان بر تو گريستند.
    آقاى من! حجون و رکن و مشعر و بطحاء گريستند.
    محراب و درس قرآن صبح و شام، ضجه زدند و شيون کردند.
    و اسلام بر تو گريست، اسلامى‌که با رفتن تو غريب شد ،
    کاش منبرت را مى‌ديدى، منبرى که تو از آن بالا مى‌رفتى، اکنون ظلمت از آن بالا مى‌رود.
    خدايا. مرگم را برسان که من از حيان بريده‌ام.
    ***
    پدرجان! زندگى بى تو خالى است، حيات بدون تو مرگ است و روشنى بى‌تو ظلمت.
    آنکه گمشده‌اى دارد، همه جا به دنبال او مى‌گردد، همه جا را خالى او احساس مى‌کند، پدرجان! من جانم را گم کرده‌ام و جگرم را گم کرده‌ام. قبلم را گم کرده‌ام.
    گفتم شايد يعقوب‌وار به پيراهنت التيام بيابم، همان پيراهنى که على تو را در آن غسل داده بود، اما پيراهن خالى‌ات بوى تو را در شامه‌ام زنده کرد و بيشتر آتشم زد، از حال و هوش رفتم آن‌چنان که على خود را شماتت مى‌کرد از اينکه پيراهن را به دست من سپرده است.(1)
    بلال بعد از تو اذان نگفت و نمى‌گفت. به او گفتم: دوست دارم صداى موذن پدرم را بشنوم، شايد از غم و غربتم کاسته شود.
    اللَّه اکبر را که گفت، گريه امانم را بريد.
    وقتى نواى «أشهد أن محمداً رسول الله» در گوش جانم نشست، صيهه ام آن‌چنان به آسمان رفت که همه ترسيدند، جانم به آسمان رفته باشد، وقتى به هوش آمدم، هر چه کردم بلال، ديگر ادامه نداد. گفت: اى دختر رسول خدا! بر جان شما مى‌ترسم.(2) چه کنم پدر؟ يادت هميشه هست و جاى خالى‌ات با هيچ چيز پر نمى‌شود.
    آنچه فقط از من برمى‌آيد اين است که بنشينم کنار قبر تو و غربتم را زمزمه کنم:
    آنکه شامه‌اش با تربت احمدى آشنا شده، چه باک اگر پس از آن هيچ عطر و مشک و غاليه‌اى را نبويد.
    به آنکه پنهانى لايه‌هاى زمين گشته است بگو که آيا ضجّه و مويه و فغان مرا مى‌شنود؟
    مصيبت و اندوه آنچنان بر من مستولى شده است که اگر پنجه بر گلوى روز مى‌انداخت، شب مى‌شد.
    من در سايه رحمت و حمايت محمد بودم و تا آن دم که اين سايه گسترده بود، من از هيچ چيز نمى‌ترسيدم.
    امروز پر و بالم حتى در مقابل فرومايگان ريخته است و مى‌هراسم از ستم و ظالم را باردايم دفع مى‌کنم. حتى قمريان هم شب هنگام بر شاخسار مصيبت من گريه مى‌کنند.
    حزن واندوه پس از تو، تنها مونس من است و اشک تنها بالاپوش من.


    ــــــــــــــــــــ
    1. متقل خوارزمى.
    2. بحارالانوار، جلد دهم



    حق‌شناس ::: دوشنبه 20/3/1387::: ساعت 7:33 عصر

    ليست کل يادداشتهاى وبلاگ

    >> بازديدهاي وبلاگ <<
    بازديد امروز: 15
    بازديد ديروز: 42
    کل بازديد :10140

    >>اوقات شرعي <<

    >> معرفى <<
    گفتمان مذهبي
    مدير وبلاگ : حق‌شناس[90]
    نويسندگان وبلاگ :
    حبيب[4]
    حسين[0]


    >> پيوندهاي روزانه <<

    >> لوگوى وبلاگ <<
    گفتمان مذهبي

    >> يادداشتهاى قبلى <<

    >> سايتهاى مفيد <<

    >> لينک دوستان <<

    >>اشتراک در خبرنامه<<

    نام:

    ايميل: